🍂 🔻 متن جلسه فرماندهان آذر ماه ۱۳۶۳ 1⃣ محسن رضایی: سَلامٌ عَلیَکُم وَ رَحمَهُ الله. نثار ارواح شهدا اجمعاً صلوات.   مجری: بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم. برای اینکه امکان بهره‌گیری بیشتری از جلسه‌مان باشد، چند نکته را تذکر می‌دهم، عزیزان رعایت کنند. اول نظم جلسه است. دوم اینکه تمام سئوالات را کتباً می‌نویسند و می‌دهند. تماماً و عیناً خوانده و پاسخ داده می‌شود. در انتهای جلسه هم احیاناً اگر کسی پرسشی در باره سئوالی که طرح کرده و جواب کامل نشنیده اختصاص داده می‌شود. اگر خواستید اسمتان را پائین ورقه‌تان بنویسید. اگر هم نخواستید مانعی نیست. سوم اینکه شئون اخلاق اسلامی را آن گونه که در شأن یک عزیز سپاهی هست رعایت خواهند کرد. اینکه ما ابهت و شأن اخلاقی خودمان را با حرکاتی شبیه به انچه که دیروز در پایان جلسه رخ داد خدشه‌دار نکنیم. ان‌شاءالله که خدا به ما توفیق و شرح صدر بدهد که بتوانیم با رعایت همه موازین اسلامی، یک مسلمان واقعی باشیم.   محسن رضایی:  بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم. الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِين. وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّهِ الْعَلِیِّ الْعَظِیم. قبل از اینکه پاسخ به سئوالات را شروع کنیم، هم به مناسبت هفتمین روز شهادت برادر عزیزم مهدی زین‌الدین، فرمانده لشکر علی‌بن ابیطالب(ع) و هم به مناسبت تجلیل باشکوهی که دیشب در قم از ایشان انجام شد و هم به دلیل مطالب مهمی که دیشب پدر و مادر ایشان مطرح کردند، چند کلمه‌ای را در این زمینه توضیح می‌دهیم و بعد از آن ان‌شاءالله از این یاد و از این بزرگداشت شهید، قوتی برای حل مثبت مسائل و گرفتن بهتر پیشنهاداتی که درباره مسائل مطرح می‌شوند،‌ می‌گیریم.   پدر و مادر این عزیز دیشب مطالب عجیبی را از یک هفته آخر زندگی ایشان نقل می‌کردند. پدر ایشان می‌فرمود که روز جمعه گذشته، مهدی و مجید ـ که هر دو پسر یک خانواده بودند و با هم شهید شدند ـ گویا در سنندج بودند و از آنجا با خانواده‌شان تماس گرفته بودند. ایشان می‌گفت ما خیلی تعجب کردیم، چون این دو تا هیچ‌ وقت با هم و آن هم به صورت تلفنی با ما تماس نمی‌گرفتند. این ‌بار تماس گرفتند و یک مقدار با مادرشان صحبت کردند، مادرشان گوشی را که زمین گذاشت گفت، «من مطمئن هستم که این آخرین خداحافظی اینهاست.» پدر ایشان تعریف می‌کرد و می‌گفت خانه‌ای برایش گرفته بودیم تا خودش و خانمش و تنها فرزند دلبندش، لیلا زین‌الدین که ان‌شاءالله پرچم حضرت زینب(س) را همراه با دیگر خانواده‌های عظیم‌الشأن شهدا در جهان به اهتزاز درخواهند آورد، در آن زندگی کنند. می‌گفت این خانه را برایشان گرفته بودیم و اصرار می‌کردیم که به آنها بروید. مدتی گذشت و آنها خانه را به دو تا از خانواده‌های شهدا دادند و آنها رفتند و در آنجا مستقر شدند. بعد از مدتی فشار آوردیم که شما به هر حال خانواده داری، زن و بچه داری و اینها را باید در جائی اسکان بدهی و بیائید بنشینیم و صحبت کنیم که حالا که خانه قبلی آن‌ طور شد، خانه دیگری پیدا کنیم و شما زن و بچه‌تان را در آن اسکان بدهید و این ‌طور نباشد که هر روز در جائی باشند. می‌گفت برادرمان مهدی زین‌الدین با اطمینان کاملی می‌گفت، «پدر! من خانه نمی‌خواهم. دیگر تمام شد. من دیگر خانه نمی‌خواهم.» بعد پدرش می‌گفت که من مطلب را نمی‌گرفتم و فکر می‌کردم که دارد تعارف می‌کند و یک مقدار ناراحت شدم که، «این چه حرفی است که می‌زنی؟ آدم اصلاً نمی‌فهمد که چه داری می‌گوئی؟ مگر تو زن و بچه نداری؟» گفت، «نه، من دیگر اصلاً خانه نمی‌خواهم.»   هشت، نه روز پیش هم که در باختران با ایشان جلسه داشتیم، به برادرها گفته بود که من پریشب خواب دیدم که خود و برادرم با هم شهید شده‌ایم و برخلاف همیشه که ایشان راننده داشت که در عین حال محافظ او هم بود، به راننده‌اش گفته بود که من نمی‌خواهم تو را با خودم ببرم. داشت از باختران حرکت می‌کرد. هر چه راننده اصرار کرده بود که آخر برادر عزیز! من هم راننده و هم محافظ تو هستم، این که نمی‌شود. گفته بود نه، من به هیچ‌وجه تو را با خودم نمی‌برم. ما دیشب پسرخواهر آقای ایرانی را که فرمانده یکم بود و امروز فرمانده ناحیه استان مرکزی هست. گفت ما در باختران با ایشان بودیم و گفتیم ما هم با شما بیائیم و برویم. به هر حال تا اینجا با هم آمده‌ایم، از این به بعد را هم با هم برویم. ایشان گفت، «نه، من جواب عموی تو را نمی‌توانم بدهم، اما جواب پدر خودم را می‌توانم بدهم.» انگار که شهدای عزیز ما در این یک هفته اخیر به یقین کامل رسیده بودند که به زودی شهید می‌شوند و به فوز عظیم شهادت نائل می‌شوند. روحشان شاد و امیدواریم خداوند متعال لیاقت رفتن در این راه بزرگ و این راه الهی و این راه حق را به همه ما عنایت بفرماید http://eitaa.com/joinchat/2045509634Cf4f57c2edf 🍂