_تونباید یه خبری از شوهرت بگیری بدونی حالش خوبه یا بد؟
مثل خودش جواب دادم
_توهم نباید یه خبری از خانومت بگیری که ببینی جای سیلیش خوب شده یا نه
یه تای ابروش رو بالا داد و با حالت خاصی نگاهم کرد
_بزرگش نکن دیگه حواسم بود اونقدر محکم نزدم که جاش بمونه
_اها پس بلدی چجوری بزنی که کسی نفهمه
خودش رو سمتم کشید و دستش رو دورم حلقه کرد و روی بازوم گذاشت
_عه اسما اینجوری نگو دلم میگیره باور کن اون روز خیلی فشار روم بود برا همینم زود اومدم ولی بدون اصلا قصد زدن نداشتم ولی اینقدر حرف الکی زدی که خیلی عصبی شدم.....
رمان بر گرفته از داستانی واقعی**
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃
https://eitaa.com/joinchat/2511536503C58432cdb47
🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃🍃