🔰فرزند خوب از پدر بد...
روزى وزیر هارون الرشید(جعفر بَرمَکی) در مجلسی نزد هارون بود که در آن اثنا پسر سوم هارون،قاسم مُؤتَمِن از آنجا گذشت،وزیر خندید،هارون سبب خنده را پرسید؟
وزیر گفت:بر احوال این پسر مےخندم که تو را رسوا نموده!
کاش این پسر به تو داده نمےشد!
این است لباس و وضع و روش و منش او...
با فقرا و فرومایگان مےنشیند
هارون گفت:حق دارد،زیرا ما تاکنون منصب و مقامى به او واگذار نکرده ایم،چه خوب است حکومت شهرى را در اختیارش بگذاریم
امر کرد او را به حضور آوردند،وى را نصیحت کرد و گفت ميخواهم تو را به حکومت شهرى منصوب نمایم،هر جایی اى را که علاقه دارى بگو...
گفت اى پدر! مرا به حال خود بگذار،علاقه ام به بندگى خدا بیش از حکومت است،تصور کن فرزندى چون مرا ندارى!
گفت مگر نمےتوان در لباس حکومت به عبادت برخاست؟
حکومت استانی را بپذیر،وزیرى شایسته براى تو قرار مےدهم تا اکثر امور منطقه را به دست گیرد و تو هم به عبادت و طاعت مشغول باش...
(هارون از این معنا غافل بود یا خود را به غفلت زده بود که حکومت،حق امامان معصوم است و در حکومت ظالمان و غاصبان و طاغیان، قبول امارت و حکومتى که نتوان دستورات حق را پیاده کرد و با حقوق آن،که سراسر حرام است هیچ عبادتى مقبول الهی و مورد رضایت خدا نیست و پذیرفتن امارت از جانب ستمگر، بدون وجه شرعى گناه بزرگى است)
قاسم گفت من هیچ نوع برنامه اى را نمےپذیرم و زیر بار قبول امارت و حکومت نمےروم
هارون گفت: تو فرزند خلیفه و حاکم و سلطان مملکتى پهناور و سرزمینى وسیع هستى،چه مناسبت دارد که با مردمان بى سر و پا معاشر هستى و مرا در میان بزرگان سرشکسته کرده اى؟
قاسم گفت: تو هم مرا در میان پاکان و اولیاى خدا از اینکه فرزند خود مےدانى سرشکسته کرده اى!
نصیحت هارون و وزیر در او اثر نکرد،از سخن گفتن ایستاد و در برابر همه سکوت کرد.
حکومت مصر را به نام او نوشتند و اهل مجلس به او تبریک و تهنیت گفتند.
چون شب رسید از بغداد به جانب بصره فرار کرد،به وقت صبح هر چند تفحّص کردند او را نیافتند.
مردى از اهالى بصره به نام عبدالله مےگوید من در بصره خانه اى داشتم که دیوارش خراب شده بود،روزى آمدم کارگرى بگیرم تا دیوار را بسازد،کنار مسجد جوانى را دیدم مشغول خواندن قرآن است و بیل و زنبیلى هم در کنار خود دارد
گفتم کار مےکنى؟
گفت آرى،خداوند ما را براى کار و کوشش و زحمت و رنج براى تامین معیشت از راه حلال آفریده است...
گفتم بیا به خانه من کار کن
گفت اول اُجرتم را معین کن
گفتم یک درهم مےدهم
قبول کرد و همراهم آمد...
مشغول بنایی شد،به وقت نماز کار را تعطیل کرد،وضو گرفت و مشغول نماز شد،پس از آن تا غروب به اندازه دو نفر کار کرد!
خواستم از یک درهم بیشتر بدهم قبول نکرد،گفت بیشتر نمےخواهم
روز بعد دنبالش رفتم او را نیافتم،از حالش جویا شدم
گفتند جز روز شنبه کار نمى کند و بقیه روزها را صرف کمک به مردم و امور خیر میگذراند...!
شنبه بعدی اول صبح نزدیک همان مسجدى که در ابتداى کار او را دیده بودم ملاقاتش کردم،او را به منزل بردم مشغول کار شد... تا غروب...
مزدش را دادم و رفت
بسیار شیفته او شده بودم و چون کار بنایی خانه تمام نشده بود صبر کردم تا شنبه دیگر،به دنبالش رفتم او را نیافتم،جویا شدم گفتند دو سه روزى ست بیمار شده،از منزلش پرسیدم،خرابه ای را نشان دادند،به آنجا رفتم،دیدم در بستر افتاده به بالینش نشستم و سرش را به دامن گرفتم
دیده باز کرد و پرسید کیستى؟
گفتم عبدالله؛که دو روز برایم کار کردى
گفت شناختمت،آیا تو هم مےخواهی مرا بشناسى؟گفتم آرى
گفت من قاسم پسر هارون الرشید هستم!
تا خود را معرفى کرد بر خود لرزیدم، رنگ از صورتم پرید😰
گفتم اگر هارون بفهمد فرزندش در خانه من کارگری کرده مرا به عقوبت سختى دچار مےکند و دستور تخریب خانه ام را مى دهد
چون دید دچار وحشت شدم گفت نترس،من تا به حال خود را معرفى نکرده ام،حال هم اگر آثار مرگ در خود نميدیدم خود را معرفی نمیکردم
حال از تو خواهشى دارم
هرگاه از دنیا رفتم این بیل و زنبیل برای کسی باشد که مرا کفن و دفن کند و این قرآن را که مونس من بوده به اهلش واگذار،انگشترى هم به من داد و گفت اگر گذرت به بغداد افتاد پدرم دوشنبه ها ملاقات عام دارد،آن روز به حضور او ميروى و این انگشتر را پیش رویش گذار و بگو:
فرزندت قاسم از دنیا رفت و گفت چون جرأت تو در جمع کردن مال دنیا زیاد است این انگشتر را روى اموالت بگذار و جوابش را هم در قیامت خود بده که مرا طاقت حساب نیست!
این را گفت و تکانی خورد،خاست که برخیزد نتوانست..
گفتم جوان تو مریض هستی،خود را بخاطر من زحمت نده و راحت باش...
گفت:نه عبدالله زیر بغلم را بگیر و مرا از جاى بلند کن تا بنشینم
گفتم چرا؟
گفت:مولایم امیرُالمومنین "علی" آمده😭
او را از جاى بلند کردم،به ناگاه روح پاکش از بدن مفارقت کرد
گویا چراغى بود که برقى زد و خاموش شد...
📚کتاب "عبرت آموز"
نوشته استاد حسین انصاریان