ندبه هاے دلتنگے
☺️🌷☺️🌷☺️🌷☺️ #داستان_واقعی #من_زنده_ام #قسمت_۴۴۸ *═✧❁﷽❁✧═* من هم مثل بچه های حرف گوش👂 کن دست به
☺️🌷☺️🌷☺️🌷☺️ ۴۴۹ *═✧❁﷽❁✧═* مهندس زردبانی خیلی باهوش 😇بود ؛ درعین حال که با ما حرف می زد با دست به زمین و در🚪 و پنجره اشاره می کرد و آنها هم فکر می کردند ، درمورد وضعیت اردوگاه و شرایط اتاق چیزی به ما می گوید اما در واقع حرف های دیگری می زد . در پایان آقای هیومن گفت : خیلی خوشحالم که مطالب را به تفصیل برایشان ترجمه می کنید . ملاقات سوم ما آنقدر طولانی شد که دفعات بعد به مهندس اجازه ندادند به عنوان مترجم به اتاق ما بیاید☹️ اگرچه فاطمه با زبان انگلیسی آشنا بود اما برای اینکه از وضعیت اردوگاه و اخبار ایران 🇮🇷مطلع شویم مترجم تقاضا می کردیم . آنقدر اخبار مهندس داغ بود که نامه ها💌 را جا به جا دست هم دادیم . هیچ نامه ای خصوصی نبود و همه نامه های یکدیگر را می خواندیم و ساعت ها به عکس هایی که همراه نامه فرستاده می شد خیره می شدیم👀 تا شاید آنچه را که از ما پنهان شده بود که وقتی به آن نگاه می کردم در نگاهش نشانی از خودم می یافتم . تمام توش و توان ما ، ضربان قلب❤️ و سوی چشم ما به خطوط و سطور این کاغذها📃 و کلمات و نوشته ها بسته بود . با کلمات راه می رفتیم و حرف می زدیم و می خوابیدیم 😴و زندگی می کردیم . کلمات آنقدر قدرت داشتند که هم جان می دادند و هم جان می گرفتند . کلمات هم صدا و هم نگاه داشتند و می توانستند ما را آرام یا متلاطم کنند ✅ آنجا بود که معجزه کلمه را دریافتم و فهمیدم چرا معجزه پیامبر ما کلمه و کتاب 📚بود . دریافتم این کلمه است که می تواند راه گشا و زندگی ساز باشد . دریافتم خمیر مایه آدمی کلمه است 👌 فقط افسوس که اجازه نداشتیم بیش از شش خط یا بیست و چند کلمه بنویسیم📝 اما من بی ملاحظه کاغذ را سیاه می کردم و می دانستم این کلمات در جان مادر، پدر، برادرها و خواهرام ریخته می شود و آنها با این کلمات زندگی می کنند پس هر چه بیشتر بهتر، چقدر سرگرم این کلمات می شدیم ، سهم ما دو تا برگه کاغذ بود و باید در همان دو کاغذ همه چیز را برای همه می نوشتیم این بار برادرها کاغذ زرورقی سیگار🚬 را در دو تکه پارچه پیچیده و با سنگ آن را نخ پیچ کرده و به همان راهرو پرتاب کرده بودند دو تکه پارچه برشی از کناره لباس هایشان بود که روی آن با خط بسیار زبیا « لاله الاالله » را نوشته📝 و چند شاخه گل🌹 دور آن نقاشی کرده برای ما فرستاده بودند . تا آن موقع نمی دانستیم که نخ و سوزن هم جزء اقلام فروشگاهی است🙁 با سوزن دوزی روی این پارچه ها کلمه ها را به گل های سوزن📌 دوزی شده با تابلوهای زیبا الصاق می کردیم ! هر چند بین راه ، گاهی این پارچه های گلدوزی ، لقمه گلوگیری برای راهزنان بعثی می شد . مریم خیلی قشنگ😍 نقاشی می کشید . بی مدل می توانست گل ، پرنده 🕊، قفس ، چهره ، دست و هر چه را که می خواستیم نقاشی کند . مریم فراتر از احساس ما نقاشی می کرد 👌 ══ ೋ💠🌀💠ೋ══ 👈 ادامه دارد... 🔜👉 ☺️🌷☺️🌷☺️🌷☺️