قدیمترها مه سرما سرما بود و باران میزد و برف میزد و هوا این طور مه سرب نبود، ما بودیم و یک کُرسیِ گرم در خانه عزیز و یک دیگ آش گرم.دور تا دور مینشستیم و میگفتیم و میخندیدیم و بزرگترها تعریف میکردند…
قدیمترها دور آن کُرسیِ، زیر لحاف چهل تیکه که هر تکهاش قصهای داشت و فقط عزیز بلد هر قصهاش بود.
کوچیکترها بازیهایی میکردند که هنوز در خاطرمان مانده.بیرونِ کرسی سرمای سخت بودو زیر کرسی آن امنیتی به تو برمیگشت که سالهاست دریغ شده.
شمارا نمیدانم اما من هربار کرسی میبینم احساس امنیت میکنم.کرسی به نوعی معکب زندگی بود،بگذار حالا فراتر بروم:هربار کرسی میبینم حس میکنم آدم هنوز زنده است.
@nostalzhi60