•┄☆••✨﷽✨••☆┄• ✍ حکایت ۵۶ «بهلول و امير كوفه» اسحق بن محمدبن صباح امير كوفه بود . زوجه او دختري به دنیا آورد. امير از اين جهت بسيار محزون و غمگين گرديد و از غذا و آب خوردن خود داري نمود. چون بهلول اين مطلب را شنيد به نزد وي آمد و گفت: اي امير اين ناله و اندوه براي چيست؟ امير جواب داد: من آرزوي اولادي ذكور داشتم متاسفانه زوجه ام دختري آورده است. بهلول جواب داد: آيا خوش داشتي كه به جاي اين دختر زيبا و صحيح و سالم خداوند پسري ديوانه مثل من به تو عطا مي كرد؟ امير بي اختيار خنده اش گرفت و شكر خداي را به جاي آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تا مردم براي تبريك و تهنيت به پيشگاه او بيايند. ┄┅ ✿❀✨🌙✨❀✿ ┅┄ @ostad_shojae_yazd