•┄☆••✨﷽✨••☆┄• ✍ حکایت ۶۹ «زاهد و جواب دو نفر» زاهدی گوید: جواب دو نفر مرا سخت تکان داد. اول، مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه لباسم را جمع کردم تا به او نخورد. او گفت ای شیخ، خدا میداند که فردا حال ما چه خواهد بود! دوم، مستی دیدم که افتان و خیزان راه میرفت به او گفتم: قدم ثابت بردار تا نیفتی. گفت تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای؟ ┄┅ ✿❀✨🌙✨❀✿ ┅┄ @ostad_shojae_yazd