•┄☆••🌸﷽🌸••☆┄•
✍ حکایت ۷۸
«
معجـون بـزرگـمهر »
روزی انوشیروان بر بزرگمهر خشم گرفت و در خانه ای تاریک به زندانش افکند و فرمود او را به زنجیر بستند.
چون روزی چند بر این حال بود،پادشاه کسانی را فرستاد تا از حالش بپرسند. آنان بزرگمهر را دیدند با دلی قوی و شادمان.
بدو گفتند:در این تنگی و سختی تو را آسوده دل می بینیم!
گفت:معجونی ساخته ام از شش جزء و به کار می برم و چنین که می بینید مرا نیکو می دارد.
گفتند:آن معجون را شرح بازگوی که ما را نیز هنگام گرفتاری به کار آید.
گفت:آری.
جزء نخست، اعتماد بر خدای است عزوجل.
دوم، آنچه مقدّر است بودنی است.
سوم، شکیبایی برای گرفتار بهترین چیزهاست.
چهارم، اگر صبر نکنم چه کنم؟پس نفس خویش را به جزع و زاری بیش نیازارم.
پنجم، آنکه شاید حالی سخت تر از این رخ دهد.
ششم، آنکه از این ساعت تا ساعت دیگر امید گشایش باشد.
چون این سخنان به پادشاه رسید او را آزاد کرد و گرامی داشت.
•┈┈•❀🍃🌸🍃❀•┈┈•
#پندانه
@ostad_shojae_yazd