•••♥••• گروهی به جبهه آمده بودند که نشانی از رزمندگی نداشتند 😢 نه نماز می خواندند و نه در مراسمات شرکت می کردند 🤦‍♂ حس کار فرهنگی مان گل کرده بود 🌱 یکی از آنها را که عاقل تر و مظلوم تر بود ، آوردیم سنگر خودمان 🙃 شب بچه ها داخل سنگر به مناجات و عزاداری پرداختند 🥀 حسن خاصی پیدا کرده بود . بعد از مراسم با حمید رجب نسب بیرون رفتند و تا ساعت ها مشغول صحبت بودند🍃 بعد از نماز صبح مشغول استراحت بودیم حوالی ساعت هشت ، صدای انفجاری ما را بیدار کرد 😞 خمپاره به آبهای میان ما و دشمن خورده بود . تازه وارد سنگر ما ، در حال شنا شهید شده بود 💔 حمید می گفت : آن شب از این که جوانی‌اش را در راه باطل سپری کرده بود ، خیلی شرمنده بود 😔 می گفت : می خواهم با خدا آشتی کنم🌻 خدا می داند ! شاید در حال غسل توبه بوده است ❤️ خدا می خواست او داخل آب شهید شود تا لباسی همراهش نباشد که آبرویش برود😊 همان لباسی که بعدها در گوشه سنگر پیدا کردیم و در جیبش عکس نامناسبی قرار داشت 😞 📚 کتاب تو شهید می شوی @parastohae_ashegh313