💠 پارت یازدهم رمان آ ج ه 💠
_یک...
توی یه لحظه به تمام اتفاقات زندگیم فکر کردم؛ حتی به تمام دوست دارمهایی که به دروغ
شنیده بودم.
مجید اخمی کرد و داد زد:
_دو...
گفتم:
_بعد از این که گفتم سه هممون شلیک میکنیم.
چشمهام رو بستم. نفس عمیق کشیدم و با صدایی که با بغض از گلو بیرون اومد، گفتم:
_سه!
شلیک کردیم!
دردی احساس نکردم. با تردید چشمهام رو باز کردم. چهرهی اخموی سهند رو دیدم که به تفنگ
دوخته شده بود.
گفتم:
_چیشد؟ چرا عمل نکرد؟
سهند هنوز دهن باز نکرده بود، جواب بده که مجید تفنگ رو به زمین پرت کرد و داد زد:
_خالیه.
دستاش رو توی جیب شلوارش گذاشت. پشت به ما ایستاده بود. ناراحت زمزمه کرد:
_از اولشم میدونستم شما جراتش رو ندارین.
به سمتمون اومد. دستی به سرش کشید و با صدای گرفته گفت:
_ولی چرا من رو بازی دادین؟ مگه من چه گناهی کر...
سهند مانع تموم شدن حرف شد. به سمت مجید رفت و اون رو با مشت به عقب هل داد.
نگاه تمسخر آمیزی بهش انداخت و گفت:
_خفه شو! اگه یه نفر امشب از همتون برای مرگ مشتاق باشه اون منم، نه تو! پس این قدر برا من
از این حرفها نزن.
تلفنم زنگ خورد. بی توجه به نگاههای مشکوک مجید و سهند که به سمتم بود، جواب دادم:
_الو؟
صدای زنونهی خشکی، سریع گفت:
_صدام رو بذار روی بلندگو!
نمیدونم چرا، ولی مثل یه ربات، کاری که گفته بود رو انجام دادم. زن ادامه داد:
_اگه امشب نمردین، برای اینه که من نخواستم. میخوام بهتون یه شانس دوباره بدم.
چند لحظه سکوت کرد و دوباره گفت:
_به آدرسی که براتون میفرستم بیاین. پشیمون نمیشین.
صدای زن آشنا بود. دقیقاً شبیه صدای همونی که توی رستوران دیده بودمش. به مجید و سهند
خیره شدم.
اون شب به هر روشی بود، تصمیم گرفتیم که پیشنهاد زن رو قبول کنیم. همه ته دلمون راضی به
مرگ نبودیم. حداقل نه مرگی به این شکل!"
صدای پای آشنای اون زن توی کل سالن پیچید. نتونستم ادامهی متن رو بخونم. برگه هنوز توی
دستم بود که در باز شد.
زن وارد شد. وقتی من رو دید نگاهی به پرستار کرد و پوزخند زد.
پرستار با صدای التماس آمیزش گفت:
_به جون خودم من تمام داروها رو به سرمش تزریق کردم خانوم!
زن به دو نگهبان پشت سرش نگاهی کرد و چیزی زیر ل*ب گفت.
دو نگهبان پرستار رو از اتاق بیرون بردند.
موقع بیرون رفتن، پرستار همون طور که دستهاش رو گرفته بودند اشک میریخت و پاهاش روی
زمین کشیده میشد.
زن به سمتم اومد. از کیفش سیگاری دراورد و روی ل*بش گذاشت.
به سمت نگهبان در رفت و صورتش رو نزدیک کرد.
نگهبان فندکی درآورد و سیگار رو روشن کرد.
زن پک عمیقی به سیگار زد و دود اون رو توی صورت نگهبان بیرون داد.
نگهبان تک سرفهای کرد، ولی بعد از روی ترس سریع جلوی سرفهاش رو گرفت.
زن به سمتم اومد.
سعی کردم برگه رو پنهان کنم، ولی خیلی دیر بود.
نزدیکم شد و برگه رو از دستم گرفت.
به سمت ت*خ*تم رفت. روی اون دراز کشید و پاهاش رو روی هم انداخت.
نگاهی به برگه کرد و پوزخندی زد. بعد اون رو مچاله کرد و به زمین انداخت. گفت:
_چه خوب که اون ا*ح*م*ق خاطراتش رو مینوشته. من از زیاد حرف زدن متنفرم. حاال که
اینها رو خوندی، کار من راحتتر شد.
چند پک دیگه به سیگار زد و ادامه داد:
_میخوام خیلی خالصه برات بگم. چون هم تو زیاد وقت نداری و هم من!
اون زن پشت تلفن من بودم. اون دختری که سهند عاشقش بود، بهار زن تو بوده!
به سمتش رفتم. تحمل شنیدن مزخرفاتش رو نداشتم.
نگهبان اولی به سمتم اومد و مانع از نزدیک شدنم شد.
💠💠
#ادامه_دارد 💠💠
🌺
@romanemazhabi 🌺