توصیف خودم در مسیر پیاده روی اربعین
از ماشین پیاده میشوم، از مرز تا نجف را با ماشین آمدیم.
خوب بود اما هوا گرم است
باید آب بریزیم روی سرمان
بطری آب را خالی میکنم روی سرم
عجیب است از همین جا هم موکب ها هستند
آب خنک میگیرم، میگویند (مای بارد مای بارد)
چقدر دلم میخواست از نزدیک این جمله رابشنوم. انگار خنکایش را قبل از نوشیدن دردلم احساس میکنم و قلبم از خنکی آخيش میگوید
چندتا کنار میگذارم دوتا هم میخورم
دارم میروم که پسرکی خرما تعارفم میکند، دلش را نمیشکنم.
خرماهایش جان تازه ایی درون روح خسته ام میدمد.
بچه ها را توی کالسکه گذاشته ام
کالسکه را رو به جلو هُل میدهم.
بچه ها میخندند خوششان آمده
من هم خوشحالم
شوری در دلم افتاده هیجانم بالاتر میرود
در طول قدم هایم مداحی فارسی میشنوم انگار مهمان ویژه اییم
ذکر میگویم و همچنان هل میدهم
کم کم وقت نماز است
باید سرویس بهداشتی پیدا کنیم و وضویم را تجدید کنم. آهان
آنجاست. بچه ها را به همسر میسپارم
اول خودم میروم
بعد بچه ها را میبرم
روی سر و صورتشان را خیس میکنم
و باز سر خودم را
میروم نماز بخوانم
نمازم شکسته ام را
زود تمام میشود همسرم هم نماز جماعت خوانده
به راه میافتیم
کمی آنطرف تر پسرم بوی کباب را استشمام کرده، بلند میگوید مامان کباب مامان کباب، زن و مردی برمیگردند نگاهمان میکنند میخندند و دوباره برمیگردند و ادامه پیاده رویشان را انجام میدهند
میرویم در صف کباب، آن دو نیز هستند...
چقدر طعم همه چیز متفاوت است
تا به حال در عمرم چنین کبابی نخورده بودم.
پیازهایش بوی گل رز میدهند.
خانمی دعوتمان میکند و میگوید چند ساعت بیاییم بخوابیم زیر کولر خنک شویم و بعد ازظهر دوباره حرکت کنیم. قبول میکنیم.
حالا زیر کولر دراز کشیده ام، چقدر به آدم میرسند
انگار هتل چند ستاره است
من که هزاران ستاره را برایشان کم میدانم. به وسعت آسمان دلهایشان پر از ستاره است...
خوابم میبرد، رویای کربلا نیز شیرین است مثل عسل...
✍ سکینه گوهری