روی شانه‌ی نسیم زدم و گفتم: - اینها تو رفاقت ملاک نیست. هرچند که فاطمه از این مثال‌هات مستثنی هم نیست. او خندید: - واقعا خیلی کج سلیقه‌ای!! فاطمه خوشگله؟؟بابا ولمون کن عینهو شیربرنج میمونه با اون دماغ درازش.. دیگه واقعا داشت از حد فراتر می‌رفت. اخم کردم: - لطفا غیبت نکن.. اگه اومدی مسجد پس سعی کن آدابش رو رعایت کنی.. او بجای خجالت دوباره خندید. مادرشوهرم از بین دخترهاش نگاهم کرد.  پرسید: - رقیه سادات جان ایشون رو معرفی نمیکنی؟ وااای این یعنی ته بدبیاری! با من من گفتم: - ایشون یکی از بچه‌های جدید مسجده.. راضیه خانوم پرسید: - ظاهراً از قبل آشناییتی هم با هم داشتید. درسته؟ من که شرم داشتم از اعترافش ولی نسیم با افتخار و آب و تاب گفت: - بله ما با هم دوستای دانشگاهی بودیم. چندساله باهم رفیقیم. من بدنم خیس عرق شد. به نسیم خانواده‌ی حاج کمیل رو معرفی کردم. او که فکر نمی‌کرد اونها با من نسبتی داشته باشند رنگ و روش تغییر کرد و یواشکی بهم گفت: - واقعا که.. پس چرا زودتر بهم نگفتی انقدر چرت و پرت نگم؟! اتفاقی که نباید می‌افتاد افتاد.. شاید حتی نسیم ته دلش از این جریان خشنود بود. مادرشوهرم خطاب به من گفتند: - ایشون شوخ هستند؟  من که دست و پام رو گم کرده بودم گفتم: - بله خیلی..یه وقت حرف‌هاشو جدی نگیرید.. ایشون مدلش اینطوریه.. او موشکافانه به تمام زوایای صورت نسیم دقت کرد و بعد با لحن معنی داری گفت: - بله کاملا پیداست.. ای لعنت بهت نسیم که بخاطرت من تو این شرایط بارداری باید متحمل چنین فشارها و اضطراب‌هایی بشم. راضیه خانوم کنار گوشم گفت: - خیلی با خودت فرق داره.. زل زدم به چشمش! طبق معمول لبخند همیشگیش رو نثارم کرد. اینبار دست سردم رو بین دو دستان گرم و مهربونش گذاشت و با مهربانی نوازشش کرد. از مهربانی او چشم‌هام پر از اشک شد. با اخم و تعجب نگام کرد. دستم رو مقابل لب‌هاش برد و در مقابل چشم نسیم بوسید.. خیلی خجالت کشیدم. من نمی‌دونستم چنین قصدی دارن وگرنه هرگز اجازه نمی‌دادم دستم رو ببوسند! با شرمندگی گفتم این چه کاری بود کردید راضیه خانوم؟ او شانه‌هام رو فشرد و با افتخار گفت: - دست ساداته.. اونم چه ساداتی.. پاک، زیبا، مهربون.. سرم رو که چرخوندم سمت نسیم، با چشمانی قرمز و صورتی سرخ نگامون می‌کرد. نمیدونم سرخی چشم‌هاش از حسرت و احساسات بود یا آتش حسادت در چشم‌هاش زبانه می‌کشید؟ شاید هم من بی‌جهت نگران بودم و بخاطر بدبینی‌م به او تمام حرکت‌ها و رفتارهاش منفی بنظرم می‌رسید. مراسم آغاز شد. نسیم بعد از معرفی خانواده‌ی همسرم کلامی حرف نزد و چهار زانو نشسته بود و دست راستش رو زیر چونه گذاشته بود، با دست دیگرش مهرش رو بازی میداد! خیلی دلم می‌خواست بدونم به چه چیزی فکر میکنه.. هرازگاهی دست آزادش رو، کنار چشمش می‌برد و من حس می‌کردم داره آروم آروم گریه میکنه. دلم براش سوخت. نسیم با همه‌ی بدی‌ها و غیر قابل تحمل بودنش شخصیت ترحم انگیزی داشت. مطمئن بودم که او از ته قلبش دوست داره خوب باشه مثل همه‌ی آدم‌ها ولی این عادت بد دردیه!! او عادت کرده بود به بد بودن! روضه که شروع شد هق هق نسیم جون گرفت. بلند بلند گریه میکرد و داد میزد. ماااامان مااامان خدایا مامانم رو ازم نگیرررر.. خدا جون غلط کردم.. در تمام مسجد صدای هق هق و ناله‌ی او پیچیده بود. راضیه خانوم کنار گوشم پرسید: - مادرشون مریضند؟ من که از گریه‌های جگرسوز نسیم گریه‌م گرفته بود گفتم بله.. دکترها جوابش کردن  راضیه خانوم چهره‌اش درهم رفت. زمزمه کرد: - اللهم اشفع کل مریض.. نسیم رو از پشت بغل کردم و آهسته زیر گوشش گفتم: - این خانوم دست رد به سینه‌ی کسی نمیزنه.. از حضرت بخواه برای شفای مادرت دعا کنه.. او با هق هق گفت: - نهههه اون به حرف من گوش نمیده.. تو بخواه.. من صدام بالا نمیره.. عسللللل عسللل خدا و دارو دسته‌ش از من متنفرن.. با هر کلمه‌ش جگرم کباب میشد.. محکم بغلش کردم و شانه به شانه‌ی هم گریه کردیم. من آهسته، او با صدای بلند.. گفتم: - اگه اینجایی حتما دعوت شدی.. هرکسی بی‌دعوت نمیتونه بیاد.. خودشون بهت نظر کردن.. فکر نکن بی‌خودی اینجایی!  حالا من شده بودم فاطمه برای رقیه ساداتی که اسمش نسیم بود!!! عجب دنیاییه!! ✍ به‌قلم‌ف.مقیمی •@patogh_targoll•ترگل