✨داستان شب✨ روزی دو مسیحی خسته و تشنه در بیابان گم شدندناگهان از دور مسجدی را دیدند. دیوید به استیو گفت:به مسجد که رسیدیم من می گویم نامم محمد است و تو بگو نامم علی است. استیو گفت:من به خاطر آب نامم را عوض نمی کنم. به مسجد رسیدند عارفی دانادر مسجد بود،گفت:نامتان چیست؟یکی گفت نامم استیو است و دیگری گفت:نامم محمد است و دو روز هست که در صحرا سرگردان شده ایم. و راه را گم کرده ایم و اکنون بسیار تشنه و گرسنه هستیم. شیخ گفت:سریعا برای استیو آب و غذا بیاورید... و محمد،چون ماه رمضان است باید تا افطار صبر کنی. 🌟صداقت تنها راه میانبر و بدون چاله، به سمت موفقیت است. ✨داستان شب. مردی به همسرش گفت:نمی‌دانم امروز چه کار خوبی انجام دادم که یک فرشته به نزدم آمد و گفت:که یک آرزو کن تا من فردا براورده اش کنم. همسرش به او گفت:ما که ۱۶ سال بچه ای نداریم، آرزو کن که بچه دار شویم. مرد رفت پیش مادرش و ماجرا را برای او تعریف کرد، مادرش گفت:من سالهاست که نابینا هستم، پس آرزو کن که چشمان من شفا یابد. مرد از پیش مادرش به نزد پدر رفت، پدرش به او گفت:من خیلی بدهکارم و قرض زیاد دارم از او تقاضای پول زیاد کن. مرد هر چه فکر کرد که هوای کدامشان را داشته باشد، کدام یک از این افراد تقدم دارند. همسرم؟مادرم؟پدرم؟ تا فردا راه چاره را پیدا کرد و با خوشحالی به پیش فرشته رفت و گفت:آرزو دارم که مادرم بچه ام را در گهواره ای از طلا ببيند. 🌟برای همدیگر آرزوهای قشنگ کنیم.🙏🌹