بغض میکنم و نگاهم را از نوشته ها میگیرم . همانطور که حدس میزدم ، باعث و بانی همه ی مشکلاتم خودم بودم ، با بی عقلی کردن ، و نگفتن ماجرا به خانواده ام نه تنها باعث عذاب بیشتر خودم شدم بلکه برای خانواده‌ام هم مشکل به وجود آوردم . چقدر شهروز بی رحم است ، از من به عنوان طعمه استفاده کرد . نفس عمیقی میکشم . بخاطر فشار عصبی زیاد سر درد گرفته ام ، احساس میکنم اگر باقیه نامه را بخوانم مغزم از جمجمه ام بیرون میزند . نامه را میبندم و داخل کشو پرت میکنم . ادامه دارد....