🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻
🌻
#رمان_مذهبی🌟
#نسیمعشق
#پارت_7
همه با چشمای گرد شده نگام می کردن.ماکان با پوزخند
گفت:
_ببینم چه گندی می زنی.
به لج همه هم که شده بود دلم می خواست اتاقم خوب بشه.
خوشبختانه مدارس تق و لق شده بود و منم راحت جیم شدم.
شروع کردم وسایلمو از اتاق بردم بیرون وماکان و بابارم مجبور کدم بزرگاشو بیارن
بیرون چون گفتم شما نگفتین وسایلمو هم جابجا نمی کنین گفتین رنگ نمی کنین.
بعدم شروع کردم به رنگ زدن .واقعا کار سختی بود . انگشت شصتم تاول زده بود کمرم درد می کرد می خواستم برای عید تمومش کنم.
سه روز طول کشید. خدا رو شکر کردم که یه خورده پول بیشتر دادم و همون غلطک و خریدم کارم نصف شده بود.
خلاصه اجازه نمی دادم کسی بیاد تو.
ماکان هی چپ و راست می رفت و مسخره می کرد. ولی من از کارم راضی بودم.
تازه یه طرح باحال توی ذهنم بود که به هیچکی نگفته بودم. می دونستم مامان سکته می کنه اگه بفهمه.
بعد از اینکه رنگ سیاه خشک شد یه ظرف رنگ قرمز و که خریده بودم برداشتم و به صورت قطرات رنگ به همه جا پاشیدم بدم
دستم و قرمز کردم و چند جا کف دست و زدم به دیوار کنارشم یه کم رنگ ریختم روی دیوار و اجازه دادم تا پائین
سر بخوره.
بعد وایسادم عقب و به شاهکار خودم نگاه کردم.
وای داشتم حض می کردم. می دونستم هیچ کس از این کار من خوشش نمی اد.
https://eitaa.com/piyroo
🌻
🌼🌻
🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻
🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻🌼🌻