به نام خدای عشقـــــ🖤ــــــ
رمان تبسمـــ🖤عشقــ🖤ـــــ
»»———> خلاصه <———««
باورم نمیشد من دوقلو حامله بودم ولی باید چیکار میکردم ماموریتم خیلی حساس بود من نفوذی بودم قرار بود امروز بریم پیش رئیس حداقل باید امروز تو اون جلسه باشم ساعت سه بود لباسام رو پوشیدم با شاهین و ژانت سوار ماشین شدم وقتی رسیدیم پیاده شدم رفتیم یه خونه دیدم خونه که نبود انگار طویله بود وارد شدیم درسته طویله بود گوشیم رو در آوردم و زدم رو ضبط یک ربع گذشت بالاخره یک مرد وارد شد و نشست بلند
+ گفت توی گروه ما یک نفوذی هست
اسلحه ش رو در آورد ....
من به محمد قول داده بودم...
▧▧▧▧▧▧▧▧▧▧▧▧▧▧▧▧▧▧▧
https://eitaa.com/joinchat/1077739701C965f78b7b1