اصابت می کرد، گرد و غبار و دود به هوا برمی¬خواست. سوت هرگلوله ای می آمد مردم داخل جوی و پناهگاه دراز می کشیدند. در این اوضاع من باید مینی بوس می¬گرفتم تا خودمان را به شهر اهواز برسانیم. از هر کس که سؤال می¬کردم چطوری به شهر اهواز برویم؟ می گفتند: مگر شما دیوانه شدید ما داریم فرار می¬کنیم آن¬وقت شما می¬خواهید بروید اهواز !!!
یک نفر گفت: باید با مینی بوس بروید. سراغ چند راننده مینی بوس رفتم تا این¬که دو تا راننده حاضر شدند ما را به اهواز ببرند. من به بچه¬ها گفتم: همه سوار این مینی بوس¬ها شوید تا برویم اهواز، همه را سوار کردم. راه افتادیم به سمت اهواز، در مسیر حرکت¬مان گلوله های توپ در اطراف ما به زمین می¬خورد و صدای انفجارش خیلی وحشتناک بود. بعد از چند ساعت به اهواز رسیدیم. اول شهر، ایست و بازرسی توسط سپاه ایجاد شده بود. ماشین¬ها کنار ایستادند تا تعیین تکلیف بشویم.
🌺🍃🌺🍃🌺
http://eitaa.com/joinchat/1545666588C617dd02c1c
ادامه دارد...