🌹
جلسه فرماندهی در یکی از مقرها تشکیل میشد. دستور رسید. هیچکس بدون کارت شناسایی وارد نشود. من به اتفاق یکی از بچههایی که بچه یزد بود نگهبانی دم در را بهعهده گرفتیم.
همواره رعایت سلسله مراتب نظامی به ویژه در برگزاری جلسات عملیاتی بسیار با اهمیت بود و باید با تدابیر ویژه از ورود نیروهای غیرمسئول به جلسات جلوگیری میشد تا اسرار نظامی حفظ شود.
کنترل کارتها به عهده من بود. فرماندهان یکییکی با نشان دادن کارتشناسایی وارد محوطه میشدند و از آنجا به محلی که جلسه برگزار میشد، میرفتند. نگاهم به در بود. یک ماشین جیپ جلوی در نگهبانی توقف کرد. قصد ورود به محوطه را داشت.
جلو رفتم و گفتم: "لطفاً کارتشناسایی."
گفت: "ندارم."
گفتم:"ندارید؟"
گفت:" نه ندارم."
گفتم:" پس باعرض معذرت اجازه ورود به جلسه رو هم ندارین!"
دستش را روی شانه راننده زد و گفت: "حرکت کن:
جلویش ایستادم و گفتم:" کجا؟"
گفت: "تو محوطه"
گفتم: "نمیشه"
گفت: "بهت میگم برو کنار."
گفتم:"نه آقا نمیشه."
گفت:"چیچی رو نمیشه، دیرم شد."
✌️محکم و استوار جلویش ایستادم و به دوستم گفتم:
"آماده باش هر وقت گفتم، شلیک کن."
دوستم اسلحه رابه طرف ماشین گرفت و با لهجه زیبای یزدی دو سه بار گفت: "رضایی بزنم یا میزنی؟ رضایی بزنم یا میزنی؟"
وقتی راننده جدیتمان را دید گفت: "حاجی، این آقای بسیجی، شوخی سرش نمیشه!"دست برد داخل جیبش و کارتش را بیرون آورد و گفت: "بفرمایید این هم کارت شناسایی!"
مشخصات کارت را با دقت خواندم نوشته بود:
🦋 حاج حسین خرازی
گفتم:"ب ب ببخشید آقا من فقط به وظیفهام عمل کردم."
✌️حاجی خندید وگفت :" آفرین بر شما رزمندگان، وظیفهشناس"
بعد از آن هر وقت مرا میدید. می خندید و گفت: "رضایی بزنم یا میزنی"؟ 😅
🦋
#یاد_شهدا_با_صلوات