گفت:بازهم‌شهید‌آوردن؟! یک‌مشت‌استخوان.. شب‌خواب‌دیددریک‌باتلاقه!! دستی‌او‌راگرفت... گفت:کی‌هستی؟؟ گفت:من‌همان‌یک‌مشت‌استخوانم..! :)