🔳خنده های شیرین
🔻اول صبح مادر مرتضی گفت: بریم همدان خرید؟ یک مقدار وسایل لازم دارم راستش آن موقع پول چندانی نداشتم . بدون رودربایستی موضوع را به همسرم گفتم . ساعتی بعد برای تعمیر ماشین ام از خانه بیرون رفتم .
🔻وقتی برای پرداخت اجرت تعمیرکار دست کردم داخل جیب ام متوجه شدم که پولم زیاد شده! شب توی منزل همه دور هم جمع شده بودیم. قضیه پول های زیاد شده را که گفتم، همسرم نگاه معنا داری به مرتضی انداخت و پرسید : کار تو بوده ؟ مرتضی خندید ؛ از آن خنده های همیشگی...
🔻شهید مدافع وطن مرتضی وزینی افشار از سربازان انتظامی سنندج که چهارم فروردین ۹۰ هنگام درگیری با گروهک تروریستی پژاک به درجه رفیع شهادت نائل گردید.