🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃
🌸🍃
📕✏عهد کمیل
💠قسمت-دهم
🥀از همان شبی که عقد کردیم کلا لوازم آرایشم رفت کنار.مانتوی جدید نداشتم.همه مانتوهایم بالای زانو بود.ولی یک چادر قدیمی داشتم که روی همین مانتو میپوشیدم، سعی میکردم موهایم مشخص نباشد.یک ماه اول گاهی بی اختیار موهایم معلوم میشد.اما کمیل اصلا به من حرفی نمیزد یا تذکر نمیداد که حجابت را رعایت کن...
🥀یکی دو روز بعد با کمیل رفتیم خیاطی و سفارش چادر جدید دادیم...
در همین روزهای اول ،مثل روز برایم روشن شد که روحیات و اخلاقیات من و کمیل عین هم است.من و کمیل عین هم بودیم.اینکه می گویند:خدا در و تخته رو جور میکنه، بهترین مصداق بود برای شباهت من و کمیل. حتی از نظر ظاهری هم شبیه هم بودیم.از همان روزهای اول خیلی ها به هر دویمان می گفتند شما چقدر شبیه هم هستین!درست مثل برادر و خواهر ما را اشتباه می گرفتند.
🥀به من می گفت: مریم!تو بار آخری که به من جواب منفی دادی رفتم داخل اتاق و داشتم گریه می کردم.اصلا وقتی بار اول دیدمت مهرت به دلم نشست؛نمی دونم چرا.
و چیزهای عجیب دیگری برایم تعریف کرد که خوابش بود؛ قبل از خواستگاری خواب دیدم یه آقایی با محاسن سفید و بلند اومد به خوابم ،گفت:در سال ۸۹ و ۹۰ دو اتفاق خوب تو زندگیت می افته که باعث عاقبت به خیریت میشه.یکی ازدواج و یکی دیگه رو هم به من گفت،ولی مریم خدا شاهده هرچی فکر میکنم یادم نمیاد....
🥀ما ۲۷بهمن ۸۹ باهم ازدواج کردیم و حالا میگفت اولین پیش بینی پیرمرد ریش سفید که اومد تو خوابم تعبیر شد.ان شاءالله عاقبت به خیریم در سال ۹۰ تکمیل میشه"
🥀حدود یک ماه از عقدمان گذشته بود هرروز با هم تلفنی در ارتباط بودیم و او آخر هفته ها از تهران می آمد و دوباره برمیگشت تهران.من کم کم به شرایط جدید و پوشش جدید خو گرفته بودم و بیشتر خودم را به کمیل نزدیک می دیدم ...
اسفندماه رسید.قبل از عید قرار بود اولین سال تحویل و عیدی را کنار هم باشیم.از تهران تماس گرفت و گفت ، اگر من موافق باشم بریم مشهد، از خوشحالی در پوستم نمی گنجیدم.
واقعا می خوام برم مشهد؟ پنج سالی می گذشت از اخرین باری که رفته بودم مشهد...سریع به خانواده خبر دادم که با کمیل می خواهیم بریم مشهد...
باز هم شیطنت کمیل گل کرده بود، با مادرم تماس گرفت و گفت:مامان!یه چیزی می خوام بگم بین خودمون بمونه.به مریم هیچی نگید...
گفت:مریم که موضوع مشهد رفتنمونو به شما گفت،شما فقط یه زحمت بکشید لباس هاشو یه جوری جمع کنید که خودش نفهمه و ببرید خونه خاله . به مریم چیزی نگید من تو راهم دارم میام."
ما داشتیم آماده میشدیم که برویم خونه خاله .در حیاط ایستاده بودم که دیدم مامان دارد می خندد.مامان از این همه برنامه ریزی های کمیل خنده اش گرفته بود.
گفتم:چیه مامان؟ می خندی. گفت یاد چیزی افتادم خندم گرفت. یک دفعه گفت: راستی مریم لباس هاتو هم بردار شب میمونیم خونه خاله...
خونه خاله که رسیدیم با کمیل شروع کردیم به پیامک دادن
احوال پرسی کردیم و بعد پرسیدم کجایی؟ موضوع را عوض کرد...
بعد گفت: مریم جان همه جمع هستند خانه پدرم، به من گفت که آماده باشم که احتمالا پدرش بیاد دنبالم بریم خونشون گفت: زشته منم نیستم تو باشی بهتره...
منم آماده شدم و منتظر پدر کمیل ...
کمی بعد زنگ خانه خاله به صدا دراومد،به خیال اینکه پدرکمیل اومده دنبالم،از همه خداحافظی کردم و رفتم جلوی در ، یهو کمیل پرید جلو و صدای بلند گفت:سلام من اومدم...
من از دیدنش هیجان زده شدم کمی رفتم عقب و خندیدم...
&ادامه دارد...
#جان-فدا❤
💠:
http://eitaa.com/raviannoorshohada
--------‐‐-------------------------------------------------