🌸🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃🌸🍃
🌸🍃🌸🍃
🍃🌸🍃
🌸🍃
📕✏عهد-کمیل
💠قسمت-بیست-ششم
🥀دیگر نفهمیدم چه میگفت. آن لحظه فقط درک کردم که وقتی روضه خوانها میگویند امام حسین "علیه السلام" وقتی شهادت برادرش را دید، کمرش شکست، منظورشان چیست . شکستن کمر خودم و خواهرش را حس کردم. با تمام وجودم حس کردم . همه دورم جمع شده بودند به هر شکلی که میتوانستند سعی میکردند آرامم کنند. دیگر شب شد. تا شب همه میآمدند و تبریک و تسلیت میگفتند و آرزوی صبوری برای ما میکردند...
مامان را به سختی بردند خانه؛ از بس که بیقراری میکرد. مامان دیگر باور کرده بود کمیل پسرش است. مامان پسرش را از دست داده بود.
🥀 ساعتی از شب گذشت و دیگر از تعداد مهمانها کم شد. هر کس رفت گوشه دراز کشید. یکی خوابید یکی در رختخوابی بود. من سرگشته هنوز بیقرار بودم.۸ مگر خواب به چشمم میآمد؟ مگر میتوانستم سر جایم بنشینم؟ مگر میتوانستم بایستم؟ فقط یک کلمه در سرم دور میزد: "کمیل!" فقط خبر شهادتش رسیده بوده و هنوز بدن بیجانش را ندیده بودم.
🥀شب، سکوت، من. همه با هم دست به دست هم داده بودیم و برای کمیل عزاداری میکردیم. از جا بلند شدم، رفتم داخل حیاط. هی داخل حیاط راه میرفتم و دور میزدم. تکه تکه حیات این خانه برایم خاطره بود. دور حیاط کنار باغچه قدم میزدم. به باغچه کوچکی که کمیل درست کرده بود نگاه میکردم. اینجا کنار باغچه حرف زدیم. اینجا کمیل گُل آب بندان را وقتی که آب از تنش چکه میکرد و خیس، مرا صدا زده بود، به من داد. از داخل حیاط رفتم پشت خانهشان. اینجا انجیر کندیم یواشکی ...
🥀ای خدا با این همه خاطرات چه کار کنم؟ لحظه لحظه خاطرات مان مثل فیلم از جلوی چشمم میگذشت. حالم خیلی بد بود. بلندترین شب زندگیم همان شب بود که تنها در حیاط قدم میزدم یگویند شب یلدا بلندترین شب سال است؛ وقتی برای من آن شب بلندترین شب عمرم بود. ساعت پیش نمیرفت زمان نمیگذشت. همه چیز ساکن شده بود و اصلاً انگار قرار بود صبح خودش را نرساند...
یک لحظه گوشه پلهها چشمم افتاد به کفش کمیل رفتم روی پلهها مثل مادری که فرزندش را در آغوش بگیرد کفشهای کمیل را در آغوش گرفتم و شروع کردم به گریه کردن گریه میکردم و محکم کفشهای کمی را در آغوش گرفته بودم نمیدانم چند ساعت آن شب ادامه داشت ولی بالاخره صبح رسید...
&ادامه دارد
#جان-فدا❤
#شهیدالقدس
💠:
http://eitaa.com/raviannoorshohada
--------‐‐-------------------------------------------------