آن گونه غریبم ك کسی نیست به غربت ، بد جورِ خراب است دلم مثلِ قیامت ، در خویش فرورفتم و در خویش شکستم این خنده ك بر لب زده‌ام نیست حقیقت آن قدر از این خلقِ پرم سخت ك دیگر . ‌. نه میلِ سخن دارم و نه گوشِ نَصحیت ، درشهر بسی گشتم و یک جرعه وفا نیست چیزی ك در این قوم زیاد است، خیانت تا کی همه را بر سرو بر شانه گرفتن! هرکس ك خوشش نیست بگویش به سلامت این گونه ك دنیا به سرم ریخت عذابش ، ای مرگ دوصد بار به اجدادِ تو رحمت ، این سادگی‌ام بود ك مرا از تو جدا کرد نگذار بیفتد همه‌اش گردنِ قسمت . . پرسید ك دنیایِ تو بی من به چه شکل است گفتم ك چنین است فقط حسرتُ حسرت!(: