بسم الله الرحمن الرحیم
والعِشقُ انتظار!
رمان آرزوی محال✨🤍
#پارت۲
_۲ساعت بعد حرکت یه آقایی به اسم محمد سجاد اومد شربت تعارف کردو تشکر کردیم و رفت.
پسره سر به زیری بود
تقریبا هر ۱ ساعت ۱ بار شربت و کیک تعارف میکرد و اون شربتاش تو اون هوای گرم اتوبوس واقعا میچسبید
برای نماز ظهر و عصر و ناهار یک جا ایستادن و ناهار خوردیم و نماز خوندیم و سوار شدیم
بالاخره شب شد و ما رسیدیم پادگان شهید کلهر🥺
چقد آرامش داشت، فضاش عالی بود برای درد و دل کردن با شهدا و گریه کردن و...
اول که رسیدیم رفتیم ساک هامونو گذاشتیم و رفتیم زیارت شهید
توی پادگان شهید کلهر یک شهید گمنام هست که واقعا به آدم آرامش میداد
ما رمز گذاشته بودیم روی شهید و بهش میگفتیم تک شهید!
رفتیم سالن غذاخوری برای خوردن شام
انقد گشنم بود که به همه گفتم هر چی بزارن جلوم میخورم
همین که غذارو گذاشتن جلوم دلم میخواست گریه کنمممم
غذا مرغ بوددددد
من از هرچی گوشته متنفرم😩
ما به سر حلقمون میگیم آجی
یه نگاه به آجی کردم و گفتم:
_آجیییی من اینو نمیخورممممم
آجی میخندیدو مادر سرحلقمون جلوم نشسته بود
یه جور نگام کرد که تا ته غذارو به زور خوردم😅😅
ادامه دارد...
https://eitaa.com/rayeheeee
آیدی نویسنده:
@RAHIL_313M