♥️🌿 نفت فروش محل بیمارشده بود وگاری‌اش ، با بشکه‌های نفت ، گوشه‌ی خانه‌اش مانده بود. احمد رفت و احوالش را پرسید و برای اینکه چندروزی که بیمار است زندگی‌اش بچرخد، گاری‌اش را برداشت و درهوای سرد زمستان، نفت‌هایش را فروخت و پولش را به نفت فروش داد. 📜روایتی از شعبانعلی کریمی ┄┅┅┅┅❁💚❁┅┅┅┅┄ @khorshidenohom| 🍃خورشید نُهم @razedelbashohada|🌷 راز دل با شهدا