خاطرات آزاده اسداالله خالدی/۲۲
▪️
خلصه ای در لحظه ای
همانطور که در این سن پیری و بعد از سالها از ازادی از اسارت داشتم خاطرات دبیرستان را می گفتم آن قدر به سقف سفید هال زل زده ام که چشمانم خسته شده اند. پلک هایم را رو هم فشار میدهم. صدای ضعیف شکستن تو سرم می پیچد انگار قلنج پلکهایم میشکنند. همه چیز مقابل چشم هایم سیاه و قهوهای قهوهای و سیاه است از آن همه جوانی و شادابی همین یک جفت چشم خسته برایم مانده. سعی میکنم در خیالاتم معلق و رها شوم، نمیتوانم.
- خیالات؟! ... مگر همه آن چیزهایی که گفتی خیالات بود؟
- نه نه ... خیالات کدام است .... عین واقعیت بودند ... اصلاً خود واقعیت بود ... خود خودش ...
تو رنگ قهوهای پشت پلکهایم رگهای از سرزنش است که با حال فعلى من جور در نمی آید.
این رنگ از کجا تو چشمانم نفوذ کرده است؟ سرزنش برای چی؟! من که از بیشتر آزمایشات خداوند سرافراز بیرون آمده ام .... نکند از سرافرازی همین سر و گردن پیر شده ام باقی مانده است؟!
نفس عمیقی میکشم. هوا را بو میکنم. به قالیچه زیر تنم چنگ میاندازم.... اگر تمام اسارتم را این جوری میگذراندم، تا حالا هفت کفن پوسانده بودم.
عراقیها مُردند، ولی هیچ وقت خمودگیام را ندیدند. حتی زیر مشت و لگدشان خم به ابرو نیاوردم. سکوت و نگاههای پر از فریادم دیوانهشان میکرد.
- حرف بزن ... فریاد بکش ... یک چیزی بگو ... لعنت به تو ...
در جوابشان زل میزدم تو چشمان رعشه گرفتهشان. نگهبان عراقی که از آن همه سرسختی خسته شده بود بیخ گوشم با صدایرگه دار و خواب آلودش زمزمه میکرد،
- شعار را بده و برو گمشو. پیر خرفت.
مثل سنگ کبود و زخم و زیلی ای که روزگار به آن شکل درآورده بودش نگاهش میکردم.
چشمم به گلهای مچاله شده قالی زیر چنگم میافتد. هول ولش میکنم. از این که گلهای تازه شکفته را فشردهام از خودم بدم می آید.
- حالا چرا زورت را سر این بیچارهها خالی میکنی؟
یکهو سیاهی دهلیزهای اردوگاه عراق و زندانهای ساواک جلو چشمانم را تاریک میکند. دهلیزهایی که کشان کشان از میانشان گذشته بودم. سرما و داغی کف سیمانی هوای دم کرده و خفهشان با تار و پود وجودم در هم آمیخته است. انگار اصلا قصد آزاد کردنم را ندارند.
- نه نه نباید هم آزادم کنند ... هیچ دوست ندارم کمرنگ شوند ... با آنها است که زنده مانده ام .... تمام وجود اسدالله از آنها جان گرفته .... کمرنگ شوند. جان میدهم..
ادامه دارد
https://eitaa.com/razmandegan_babol
هیات رزمندگان اسلام شهرستان بابل