#ارسـالـی_شـمـا ✉🌱
چند وقتی بود استرس و اضطراب و پریشونی امونم رو بریده بود. همش تپش قلب شدید می گرفتم و دست و پام یخ می کرد . خیلی موقع ها هم کف دستام انقد عرق میکرد که خیس میشد . حال روحیم هم خیلی بد بود ... مدت ها بود هر وقت حالم خوب نبود با داداش ابراهیم حرف میزدم و آرامش می گرفتم . اما چند وقتی به خاطر حال روحی داغونم همه چیز و همه کس رو فراموش کرده بودم ... تا اینکه از طرف بسیج محله قرار شد بریم بهشت زهرا .... حدودا یک هفته قبل به من گفتن و تا روز جمعه که قرار بود برم ، یک سال گذشت ... برای اولین بار بود سر مزار داداش ابراهیم می رفتم . انقدر ذوق داشتم که مدام بغض تو گلوم بود . قطعه ۲۶ رو پیدا کردم و وقتی چشمم به مزار ابراهیم هادی افتاد ، پاهام شل شد ... دیگه روی زمین نبودم شاید میشه گفت اونجا یه قطعه ای از بهشت بود برام . انقدر اونجا نشستم و گریه کردم و درد و دل کردم که حالم هزار برابر بهتر شد . در هر حال ابراهیم باعث حال خوب منه ... هر وقت خوش نیستم عکسش رو نگاه می کنم و باش حرف میزنم و با چند تا قطره اشک آرامش میگیرم . به مزار ابراهیم که رسیدم انگار یعقوبم که به یوسف رسیده (: با کلی التماس منو از مزارش بردن خونه ... الان خیلی دلتنگ اونجام . از اون روز ابراهیم رو خیلی بیشتر کنار خودم حس می کنم . هم هادی دلمه ... هم آرامش وجودم . دعا کنید شهید بشم و برم پیش ابراهیم هادی حتی یکبار هم که شده از نزدیک ناجی زندگیمو ببینم (: