مادر ادامه داد:
"ابراهیم دفعه آخر خیلی با دفعات دیگه فرق کرده بود،
هر چی بهش گفتم:
بیا بریم، برات خواستگاری،
می گفت: نه مادر، من مطمئنم که بر نمی گردم.
نمی خوام چشم گریانی گوشه خونه منتظر من باشه"
چند روز بعد مادر دوباره جلوی عکس ابراهیم ایستاده بود و گریه می کرد.
ما هم بالاخره مجبور شدیم به دایی بگیم به مادر حقیقت رو بگه.
آن روز حال مادر به هم خورد و ناراحتی قلبی او شدید شد
و در سی سی یو بیمارستان بستری شد.
🥀۱۹