👌روایت همسر👆 سرلشگرخلبان شهیدسیدعلی اقبالی از داستان تلخ شهادت همسرش
👈داستان زندگی کوتاه شهید اقبالی و همسرش
🌷همسر شهید اقبالی داستان آشنایی با همسرش را اینگونه روایت کرد :من اهل محلات هستم و علی اهل گیلان شهرستان رودبار بود و آشنایی ما بسیار سنتی و از طریق یکی از بستگان بود و 2 سال طول کشید تا من جواب مثبت دادم . همه جا صحبت از خوبی های علی بود ومن اندکی در انتخاب او به دلیل خطرات شغل خلبانی مردد بودم.
🍂خانم شهیداقبالی ادامه داد :علی عاشق شغلش بود و از بچگی با فکر خلبان شدن بزرگ شده بود. زمانی که ما نامزد کردیم علی برای یک ماموریت به خارج از کشور رفت و ما حتی در دوران نامزدی هم کنار هم نبودیم. علی 30 شهریور بود که از تبریز به خانه آمد و تنها یک روز ماند و 31 شهریورماه بود که جنگ شروع شد و از تبریز با علی تماس گرفتند که برگردد. علی میدانست که این آخرین دیدار ما است و وقتی خداحافظی میکرد به من گفت :بهت قول میدم اسیر نشم و آخرین حرفهایش را به من زد و من و پسرم افشین را به دست خانواده سپرد و من فقط نگاهش میکردم ، افشین 4 سال بیشتر نداشت و با گریه به پدرش التماس میکرد که نرو، اما علی عاشق شغلش بود و رفت .
🍂همسر شهید اقبالی ادامه داد :علی همان روز به تبریز رفت و عملیات های زیادی را هدایت کرد و در طی یکماه 50 بار وارد خاک عراق شد. علی هرگز ترسی به دلش راه نمیداد و شاگردان علی روایت میکردند که ما با دیدن علی قوت قلب میگرفتیم و ترس از ما دور میشد.
🍂من و علی قرار گذاشته بودیم که علی هر شب قبل از انجام هرکاری با من تماس میگرفت و من تمام بعدازظهر را منتظر تماس علی مینشستم . اول آبان بود که هرچه منتظر زنگ علی نشستم خبری نشد، مجبور شدم خودم با پایگاه تماس بگیرم اما کسی جواب نمیداد و زمانی هم که جواب دادند از پاسخ درست طفره میرفتند. دلشوره همه وجودم را گرفت و با همسر خاله ام که خلبان بود تماس گرفتم و قرار شد ایشون پیگیری کنند و به من خبر بدهند که به جای تماس به منزل ما آمد و من دیگر مطمئن شدم که علی رفته و ما را تنها گذاشته است اما هنوز امید به اسارت علی و زنده بودن او در دلم زنده بود.
🌷همسر شهید اقبالی درباره نحوه شهادت همسرش گفت :
🍂نحوه شهادت علی خیلی دردناک بود ، علی را استاده به دو جیپ ارتشی بستند و در جهات مخالف کشیدند و بدن علی را به دو نیم کردند ، این را اسرای ایرانی آزادشده که این صحنه را دیده بودند روایت میکردند. مرگ علی خیلی دردناک بود و این نشانگر ناراحتی زیاد صدام از خلبان های ایرانی بود.
🍂من سالها منتظر آمدن علی بودم اما بعد از 22 سال چشم انتظاری استخوان های علی را برایم آوردند. بخشی از پیکر علی در نینوان دفن شد و بخش از پیکرش در مکانی دیگر.
🍂همسر شهید اقبالی درباره ملاقات با شهید ستاری و شهید عباس بابایی که از شاگردان شهید اقبالی بودند گفت :
🍂در زمانی که هنوز خبری از علی نبود من نزد شهید بابایی که معاون فرمانده نیروی هوایی بود رفتم و از ایشان برای پیگیری خبری درباره علی درخواست کمک کردم. ایشان با دیدن من شروع به اشک ریختن کرد و گفت :اگر علی اینجا بود ، جایگاه من اینجا نبود . شهید بابایی مرد بسیار بزرگوار و مهربانی بود.
🍂خانم اقبالی ادامه داد :من در زمانی به دیدار شهید ستاری رفتم و ایشان به من گفتند که من میدانم شما در برزخ هستید و چه میکشید و قرار شد ایشان هم پیگیری کنند .
🍂مرداد سال 81 بود که پیکر علی را آوردند و من با دیدن نشانه ای که خودم میدانستم سریع علی را شناختم. علی در فوتبال دستش شکسته بود و در دست راستش پلاتین داشت و من از روی همین نشانه توانستم علی را شناسایی کنم ،
🍂 پسرم افشین که پزشک است با دیدن جمجمه پدرش به دو نیمه شدن جمجمه و بریده شدنش اشاره کرد.
🍂همسر شهید اقبالی درباره خوابی که خدمتگذار مدرسه اش دیده بود در پایان برنامه صحبت کرد و گفت :من لباس های علی را به خدمتگذار مدرسه ای که در آن معاون بودم دادم و یک روز حسین آقا خدمتگذار مدرسه نزد من آمد و گفت :خانم این همسر شما از من چه میخواهد ، سه شب است که به خواب من می آید و میگوید که به همسرم بگو جای من اینجا خیلی خوب است ناراحت نباش و من به ایشان گفتم چرا اینها را به من میگویید ، من چطور به خانم اقبالی بگویم که باور کنند و ایشان چند نشانه به من دادند تا به شما بگوییم . این خواب مربوط به 16 سال از رفتن علی بود و من دیگر باور داشتم که علی شهید شده است.
🍂در انتهای مصاحبه همسر شهید اقبالی از خانواده همسرش برای حمایت های بی دریغشان تشکر کرد.
🇮🇷 کانال ارائه محتوای روایتگری 👇👇
@ravianerohani