•°•°ره‍‌ رو ع‍‌ش‍‌ق‍‌°•°•
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ #پارت۴۹ داوود:بالاخره به خونه سوژه رسیدیم.از ماشین پیاده شدیم و همگی به
﷽ ═آغـ ـوـش اܩن بـراבر2═ حامد: به طرف داوود رفتم .انگار پاهام حتی جون نداشت که وزنم رو تحمل کنه .دیدن اون صحنه برام خیلی گرون تموم شد ‌این اون داوود نیست .اون داوودی که توی راه از دلتنگی ها و ترس هاش گفت نیست .این اون داوودی نیست که میگفت محمد براش برادره .این داوود غرق خون روی زمین افتاده .این داوود چشماش رو بسته و خون ازش میره .کنار جسم بی جون و خونی داوود سقوط کردم. دستم زیر سرش رفت و سرش رو روی پام گذاشتم . اشک از چشمام سرازیر شد .دیگه نمیتونم تحمل کنم .اگر اتفاقی برای داوود بیوفته رسول نابود میشه .نه تنها رسول بلکه هممون .کیان ناباور داشت ما رو میدید .آقا محسن سریع درخواست آمبولانس کرد و به طرف محبی رفت . نبضش رو گرفت و آروم گفت مرده .به طرف داوود اومد و دستش رو روی زخمش گذاشت تا خون کمتری ازش بره اما انگار فایده نداشت و هر لحظه زمین و لباس داوود با خونش گلگون تر از قبل میشد .مگه این پسر چقدر خون داره که حالا داره اینقدر ازش خون میره؟🥺 چهره رنگ پریده اش بدجوری به چشم میومد .چشمای بسته اش منو یاد روزی که سهیل به رسول تیر زد و رسول حتی به سرد خونه رفت می انداخت.قلبم بی قرار به سینه ام میکوبید و نمیتونستم وضعیتی که توش هستیم رو باور کنم .دلم میخواد فقط بیدار بشم و بفهمم که همش خواب بوده .همش یه کابوس بوده و داوود سالم کنارم بشینه .اما انگار این کابوس واقعیت داره .انگار واقعا داوودی که برام مثل برادر شده بود و هیچی کم نذاشته بود حالا غرق در خون هست و داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه.دستم رو به صورت رنگ پریده اش زدم و آروم ضربه ای به صورتش زدم .اما نه .بیدار نمیشه .اما اون نباید بخوابه .صداش زدم .ازش خواستم تنهام نزاره. بهش التماس کردم که چشماش رو باز کنه اما نکرد .نگاه ترسیده و هراسونم رو به آقا محسن دادم و لب زدم: چ..چرا..چرا بیدار نمیشه؟آقا محسن چرا چشماش رو باز نمیکنه😭 دیگه از خودم اختیاری نداشتم .صدای فریادم بلند شده بود .کیان هنوز داشت داوود رو نگاه میکرد و اشک میریخت . دستاش رو نزدیک جسم بی جون و خونی داوود آورد . لرزش دستاش به وضوح دیده میشد .آروم تکونش داد و با صدایی که لرزش زیادی داشت شروع به حرف زد . کیان: د..داو.داوود..بیدار شو .میدونم داری شوخی میکنی .این شوخی خوبی نیست ‌.چشمات رو باز کن لطفا .توروخدا بیدار شو .داوود تو که نمیخوای رسول و آقا محمد نگرانت بشن .تو که نمیخوای رسول دوباره حالش بد بشه .بلند شو بگو حالت خوبه .بلند شو توروخدا 😭💔 محسن:تیری که به شکمش خورده بود جای حساسیه . خونریزی زخمش بند نمیاد و هر لحظه حالش بدتر از قبل میشه .نگران نگاهی به اطراف ‌کردم ‌.حالم گرفته شد.محمد بچه های تیمش رو به من سپرد .حالا چی بگم بهش؟بگم داوود ،همونی که بهش میگفتید دهقان فداکار ،همونی که داداش کوچیکتون بود حالا تیر خورده و معلوم نیست در چه وضعیتی هست؟کیان و حامد حالشون خیلی بد بود .با صدای آمبولانس نگاهم رو به ماشین دادم .سریع بلند شدم .خواستم داوود رو بلند کنم و خودم سریع ببرمش دم آمبولانس اما ترسیدم.اگر تیر حرکت کنه ممکنه هر اتفاقی بیوفته. سریع به طرف تکنسین های آمبولانس رفتم و به طرفی که داوود بیهوش افتاده بود بردم .سریع وضعیتش رو چک کردن و با گفتن اینکه حالش خوب نیست روی برانکارد گذاشتنش و سریع سوار آمبولانس شدن .حامد به همراه داوود حرکت کرد و کیان با اصرار من که باید بمونه و هر خبری شد حامد بهمون میگه راضی شد نره و بمونه . ♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡♡ پ.ن.جسم بی جون و خونی داوود❤️‍🩹 پ.ن.سخت است بخندی و دلت غم زده باشد ،هر گوشه ای از پیراهنت نم زده باشد 💔 پ.ن.حالش خوب نیست 🖤 https://eitaa.com/romanFms