🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🍃
🌺
#پارت1
رسم غریب دنیا
اصلا عجیب نیست
بی صدا خنجر می زند و
این رسم نیست
ما بازیچه ایم و
این عدل نیست
ما تنهائیم و
این عدل نیست
-تقدیم به همه ی آدم هایی که با یه تصمممیم بچگانه آینده رو تیریب نمی
کنند-
کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم.خسته و بی رمق رفتم توی اتاقم.لباسم رو
عوض کردم.روی تخت ولو شمدم.چشممام رو بسمتم و سمعی کردم رو مبح
امروز فکر کنم.یهو در باز شد و چهار تا خرس پریدن داخل. آناهیتا پرید روی
شممکمم..پگاه شروع کرد به قلقلک دادن.. چشمممام رو باز کردم.اخم کردم و
گفتم:کسی به شما یاد نداده در بزنین؟
پگاه زد توی پام و گفت:تف تو گورت که قلقلکی هم نیسممتی...سمم تو رو
شده!
من:صد بار نگفتم این جمله رو تکرار نکن؟!
سیما ما کنار من دراز کشمم ید و سیما رو روی سممی نه ام گذاشمممت و
گفت:آه..عشممقم!.صممدای تلب قلبت بهترین ژلفونی اسممت که تا کنون دیده
ام..مرا آرام می کند..این ندای آرامب را از من نگیر.
سرو رو هل دادم و گفتم:باز چی زدی؟
خندید و لپم رو کشید:بالاخره بلند شدی!..ایول!ایول!
ترانه گفت: رویا حواست باشه ها..توی این دوروزمونه دخترا هم...
سیما محکم بالب رو توی سرو کبوند و گفت:خفه بیشعور.
پگاه با همون لحن خاص و لاتش گفت:سگ تو رو شده!
من:باز شرود کرد...
گالره اومد تو اتاق و اشکب رو پاک کرد و گفت:رفت...رفت..امیررایا..
همه امون ساکت شدیم و لبخند روی ل*ب*مون ما سید.گالره سینه او رو
فشممرد و گفت:امیررایا..رفت..د.عشممقم. همه ی زند.زندگیم!. رفت. صممدای
سیما سکوت رو شکوند:نه..دروغ میگی...نمممممممه!
گلاره سرش رو به سمت چپ و راست تکون داد.اومد و خودو رو توی آغوشممم
انداخت و گفت:رویا...بدبیت شدم!!
همه ی بدنب خیس آب بود.هنوز باور نکرده بودم ..رفتن امیررایا مسمماوی بود
با نابودی گلاره..می دونستم..از همون اول هم می دونستم که امیررایا ..
🍃
🌺🌺
🌺🌺🌺🍃
🌺🌺🌺🌺🍃