🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🍃 🌺 رسم غریب دنیا اصلا عجیب نیست بی صدا خنجر می زند و این رسم نیست ما بازیچه ایم و این عدل نیست ما تنهائیم و این عدل نیست -تقدیم به همه ی آدم هایی که با یه تصمممیم بچگانه آینده رو تیریب نمی کنند- کلید رو چرخوندم و در رو باز کردم.خسته و بی رمق رفتم توی اتاقم.لباسم رو عوض کردم.روی تخت ولو شمدم.چشممام رو بسمتم و سمعی کردم رو مبح امروز فکر کنم.یهو در باز شد و چهار تا خرس پریدن داخل. آناهیتا پرید روی شممکمم..پگاه شروع کرد به قلقلک دادن.. چشمممام رو باز کردم.اخم کردم و گفتم:کسی به شما یاد نداده در بزنین؟ پگاه زد توی پام و گفت:تف تو گورت که قلقلکی هم نیسممتی...سمم تو رو شده! من:صد بار نگفتم این جمله رو تکرار نکن؟! سیما ما کنار من دراز کشمم ید و سیما رو روی سممی نه ام گذاشمممت و گفت:آه..عشممقم!.صممدای تلب قلبت بهترین ژلفونی اسممت که تا کنون دیده ام..مرا آرام می کند..این ندای آرامب را از من نگیر. سرو رو هل دادم و گفتم:باز چی زدی؟ خندید و لپم رو کشید:بالاخره بلند شدی!..ایول!ایول! ترانه گفت: رویا حواست باشه ها..توی این دوروزمونه دخترا هم... سیما محکم بالب رو توی سرو کبوند و گفت:خفه بیشعور. پگاه با همون لحن خاص و لاتش گفت:سگ تو رو شده! من:باز شرود کرد... گالره اومد تو اتاق و اشکب رو پاک کرد و گفت:رفت...رفت..امیررایا.. همه امون ساکت شدیم و لبخند روی ل*ب*مون ما سید.گالره سینه او رو فشممرد و گفت:امیررایا..رفت..د.عشممقم. همه ی زند.زندگیم!. رفت. صممدای سیما سکوت رو شکوند:نه..دروغ میگی...نمممممممه! گلاره سرش رو به سمت چپ و راست تکون داد.اومد و خودو رو توی آغوشممم انداخت و گفت:رویا...بدبیت شدم!! همه ی بدنب خیس آب بود.هنوز باور نکرده بودم ..رفتن امیررایا مسمماوی بود با نابودی گلاره..می دونستم..از همون اول هم می دونستم که امیررایا .. 🍃 🌺🌺 🌺🌺🌺🍃 🌺🌺🌺🌺🍃