چاییارو گذاشتم رو میز.
حامد خندید
--خب آرش تعریف کن ببینم چیشده.
آرش ناچار قضیه رو واسه حامد گفت.
حامد خندید
--به سلامتی.
نگاهم افتاد به امیر علی که پاستیل به دست خوابش برده بود.
بردمش تو اتاق بچه و خوابوندمش رو تخت و برگشتم.
آرش و حامد گرم صحبت بودن.
رفتم میوه آوردم و نشستم رو مبل
رو به حامد گفتم
--میمونی؟
تأییدوار سرشو تکون داد
--آره شهرزاد آرامش رو برد خونه ی مامانم منو امیر علی هم اومدیم اینجا.
آرش موبایلش زنگ خورد رفت تو اتاق.
یه پرتقال برداشتم و همینجور که با کارد پوستشو میکندم فکرم رفت پیش رها.
این ده شب از امام حسین(ع) خواسته بودم رهارو بهم برگردونه.
یدفعه حامد صدام زد
--کامران!
بهت زده گفتم
--چته؟
--دستت رو نگاه کن!
بند انگشتم بریده بود و ازش خون میومد.
بلند شدم دستمو شستم و روش چسب زخم زدم...........
ساعت ۳نصف شب بود و مثل هر شب بیخوابی زده بود به سرم.
موبایلم زنگ خورد و رفتم تو اتاق تماس رو وصل کردم
--الو سلام آقای ایزدی؟
--سلام بله بفرمایید.
--تبریک میگم همسرتون به هوش اومده.
با بهت گفتم
--واقعاً؟
--بله تبریک میگم.
--ا..ا..الان میتونم ببینمش؟
--فعلا منتقلشون کردیم به بخش ریکاوری.
--باشه خیلی ممنون.
تماسو قطع کردم.
اشکام بی صدا رو گونه هام میریخت.
از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم.
سریع لباسامو عوض کردم و سوییچو برداشتم آروم از اتاق رفتم بیرون.......
خیابون خلوت بود و با خیال راحت با سرعت رانندگی کردم.
رسیدم بیمارستان و دویدم سمت بخش
روبه پرستار گفتم
--ببخشید خانم تماس گرفتن با من گفتن همسرم به هوش اومده.
--اسمشون چیه؟
--رها ایزدی.
--بله به هوش اومدن فقط الان داخل بخش ریکاوریه باید صبر کنید تا هوشیاری کاملشون رو بدست بیارن.
دل تو دلم نبود.
کلافه تو موهام دست کشیدم و نشستم رو صندلی.
داشت اذان میگفت.
وضو گرفتم و رفتم نمازخونه نماز صبحم رو خوندم.
سرنماز هزاربار خداروشکر کردم.
سر گذاشتم به سجده و از شوق اشک ریختم و خداروشکر کردم.
از نماز خونه رفتم بخش و منتظر نشستم.
ساعت ۵صبح بود.
با باز شدن در ایستادم و رفتم جلو.
گریه میکردم، دست خودم نبود.
با دیدن چشمای نیمه بازش خم شدم پیشونیشو بوسیدم.
دم گوشش آروم گفتم
--سلام خانمم!
پرستارا تختش رو بردن تو یه اتاق شخصی.
دکتر رو کرد به من
--فعلاً باهاش حرف نزنید بهتره.
دکترا رفتن بیرون.
نشستم رو صندلی و دستمو گذاشتم زیر چونم و عمیق بهش خیره شدم.
دستشو گرفتم تو دستم بوسیدم.
دلم طاقت نیاورد و با بغض صداش زدم
--رها!
به صورتم زل زد و اشکاش از گوشه ی چشماش میریخت.
لباشو از هم باز کرد و با صدای تحلیل رفته ای گفت
--کامران!
مشتاق گفتم
--جون دلم!
گریش گرفته بود.
دستشو یکمی فشار دادم
--آروم باش!
نالید
--بچم!بچم کجاس کامران؟
--الان میگم بیارنش.
به صورتم زل زد
--من چرا اینجام؟
سعی کردم خودمو محکم نگه دارم
--کم کم میفهمی عزیزم.
آروم باش قربونت برم.
پرستار اومد تو اتاق و متأسف سرشو تکون داد
--آقا مگه دکتر بهتون نگفت با مریض حرف نزنید؟
به رها لبخند زد
--خوبی رها خانم؟
رها بی رمق چشمامو تأییدوار باز و بسته کرد.
از اتاق رفتم بیرون و دیدم مامان بچه رو دستش خوابه و با بابا نشستن رو صندلی.
آرش و حامد کنار هم وایساده بودن.
با دیدن من همشون اومدن سمتم.
به ترتیب بابا و آرش و حامد بغلم کردن و بهم تبریک گفتن.
مامان گریه میکرد و به من خیره شده بود.
رفتم سمتش و سرشو بوسیدم
--گریه نکن مامان!
--اشک شوقه عزیزم! الهی فدات بشم مامان! خداروشکر که رهام به هوش اومد.
فهمیدم بابا موضوع ازدواج من و رهارو به مامان گفته.
همون موقع بچه بیدار شد و شروع کرد گریه کردن.
از مامان گرفتم آرومش کردم.
مامان رفت پیش پرستار و انقدر التماس کرد تا پرستار بهش اجازه داد رفت تو اتاق.......
🍁حلما🍁
┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓
@romankademazhabe
┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛