رمـانکـده مـذهـبـی
همراه با آرش و حامد میخواستیم بریم هیئت. سرمو به شیشه تکیه داده بودم و داشتم با خودم به پنج ماه نبود
چاییارو گذاشتم رو میز. حامد خندید --خب آرش تعریف کن ببینم چیشده. آرش ناچار قضیه رو واسه حامد گفت. حامد خندید --به سلامتی. نگاهم افتاد به امیر علی که پاستیل به دست خوابش برده بود. بردمش تو اتاق بچه و خوابوندمش رو تخت و برگشتم. آرش و حامد گرم صحبت بودن. رفتم میوه آوردم و نشستم رو مبل رو به حامد گفتم --میمونی؟ تأییدوار سرشو تکون داد --آره شهرزاد آرامش رو برد خونه ی مامانم منو امیر علی هم اومدیم اینجا. آرش موبایلش زنگ خورد رفت تو اتاق. یه پرتقال برداشتم و همینجور که با کارد پوستشو میکندم فکرم رفت پیش رها. این ده شب از امام حسین(ع) خواسته بودم رهارو بهم برگردونه. یدفعه حامد صدام زد --کامران! بهت زده گفتم --چته؟ --دستت رو نگاه کن! بند انگشتم بریده بود و ازش خون میومد. بلند شدم دستمو شستم و روش چسب زخم زدم........... ساعت ۳نصف شب بود و مثل هر شب بیخوابی زده بود به سرم. موبایلم زنگ خورد و رفتم تو اتاق تماس رو وصل کردم --الو سلام آقای ایزدی؟ --سلام بله بفرمایید. --تبریک میگم همسرتون به هوش اومده. با بهت گفتم --واقعاً؟ --بله تبریک میگم. --ا..ا..الان میتونم ببینمش؟ --فعلا منتقلشون کردیم به بخش ریکاوری. --باشه خیلی ممنون. تماسو قطع کردم. اشکام بی صدا رو گونه هام میریخت. از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم. سریع لباسامو عوض کردم و سوییچو برداشتم آروم از اتاق رفتم بیرون....... خیابون خلوت بود و با خیال راحت با سرعت رانندگی کردم. رسیدم بیمارستان و دویدم سمت بخش روبه پرستار گفتم --ببخشید خانم تماس گرفتن با من گفتن همسرم به هوش اومده. --اسمشون چیه؟ --رها ایزدی. --بله به هوش اومدن فقط الان داخل بخش ریکاوریه باید صبر کنید تا هوشیاری کاملشون رو بدست بیارن. دل تو دلم نبود. کلافه تو موهام دست کشیدم و نشستم رو صندلی. داشت اذان میگفت. وضو گرفتم و رفتم نمازخونه نماز صبحم رو خوندم. سرنماز هزاربار خداروشکر کردم. سر گذاشتم به سجده و از شوق اشک ریختم و خداروشکر کردم. از نماز خونه رفتم بخش و منتظر نشستم. ساعت ۵صبح بود. با باز شدن در ایستادم و رفتم جلو. گریه میکردم، دست خودم نبود. با دیدن چشمای نیمه بازش خم شدم پیشونیشو بوسیدم. دم گوشش آروم گفتم --سلام خانمم! پرستارا تختش رو بردن تو یه اتاق شخصی. دکتر رو کرد به من --فعلاً باهاش حرف نزنید بهتره. دکترا رفتن بیرون. نشستم رو صندلی و دستمو گذاشتم زیر چونم و عمیق بهش خیره شدم. دستشو گرفتم تو دستم بوسیدم. دلم طاقت نیاورد و با بغض صداش زدم --رها! به صورتم زل زد و اشکاش از گوشه ی چشماش میریخت. لباشو از هم باز کرد و با صدای تحلیل رفته ای گفت --کامران! مشتاق گفتم --جون دلم! گریش گرفته بود. دستشو یکمی فشار دادم --آروم باش! نالید --بچم!بچم کجاس کامران؟ --الان میگم بیارنش. به صورتم زل زد --من چرا اینجام؟ سعی کردم خودمو محکم نگه دارم --کم کم میفهمی عزیزم. آروم باش قربونت برم. پرستار اومد تو اتاق و متأسف سرشو تکون داد --آقا مگه دکتر بهتون نگفت با مریض حرف نزنید؟ به رها لبخند زد --خوبی رها خانم؟ رها بی رمق چشمامو تأییدوار باز و بسته کرد. از اتاق رفتم بیرون و دیدم مامان بچه رو دستش خوابه و با بابا نشستن رو صندلی. آرش و حامد کنار هم وایساده بودن. با دیدن من همشون اومدن سمتم. به ترتیب بابا و آرش و حامد بغلم کردن و بهم تبریک گفتن. مامان گریه میکرد و به من خیره شده بود. رفتم سمتش و سرشو بوسیدم --گریه نکن مامان! --اشک شوقه عزیزم! الهی فدات بشم مامان! خداروشکر که رهام به هوش اومد. فهمیدم بابا موضوع ازدواج من و رهارو به مامان گفته. همون موقع بچه بیدار شد و شروع کرد گریه کردن. از مامان گرفتم آرومش کردم. مامان رفت پیش پرستار و انقدر التماس کرد تا پرستار بهش اجازه داد رفت تو اتاق....... 🍁حلما🍁 ┏⊰✾✿✾⊱━━━─━━━━┓ @romankademazhabe ┗━━─━━━━⊰✾✿✾⊱━┛