🔰 خاطره حاج‌قاسم از دوران کودکی‌اش: بالاخره موفق شدم قرض پدرم را ادا کنم 🔻برشی از کتاب "از چیزی نمی‌ترسیدم‌" (خاطرات خودنوشت شهید حاج قاسم سلیمانی): تصمیم گرفتم من به شهر بروم و به هر قیمتی، قرض پدرم را ادا بکنم. پدر و مادرم هر دو مخالفت کردند. من تازه وارد چهارده‌سال شده بودم؛ آن هم یک بچه ضعیف که تا حالا فقط رابُر (شهر راور در استان کرمان) را دیده بود. اصرار زیاد کردم. با احمد و تاجعلی که مثل سه برادر بودیم ... راهی شهر [کرمان] شدیم. درِ هر مغازه و کافه و رستوران و کارگاه را می‌زدم و سوال می‌کردم : «آیا کارگر نمی‌خواهید؟» همه یک نگاهی به قد کوچک و جثه نحیف من می‌کردند و جواب رد می‌دادند. آخر، در یک ساختمان در حال ساخت وارد شدم. چند نوجوان و جوان سیاه‌چُرده مثل خودم، اما زبل و زرنگ، مشغول کار بودند ... استادعلی که از صدا زدن بچه‌ها فهمیدم نامش «اوستا علی» است، نگاهی به من کرد و گفت: «اسمت چیست؟» گفتم: «قاسم.» [پرسید:] «چند سالته؟» گفتم: «سیزده سال.» [ادامه داد:] «مگه درس نمی‌خونی؟» [گفتم:] «ول کردم.» [پرسید:] «چرا؟» [جواب دادم:] «پدرم قرض دارد.» اشک در چشمانم جمع شد. منظره دستبند زدن به دست پدرم، جلوی چشمم آمد ...اوستا که دلش به رحم آمده‌بود، گفت: «می‌تونی آجر بیاری؟» گفتم: «بله.» گفت: «روزی دو تومان می‌دم، به شرطی که کار کنی.» خوشحال شدم که کار پیدا کردم ... [چند ماه بعد، یک] شب، آهسته پول‌هایم را شمردم: همه دو تومانی و تعداد زیادی هم دوریالی، پنج ریالی و ده‌شاهی بود؛ سرجمع 1250 تومان! از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدم، موفق شدم بعد از پنج ماه، هزار تومان برای پدرم پول بفرستم ... بالاخره موفق شدم قرض پدرم را ادا کنم.» ☀️@roshana_semnan