🔥روایتی غریب و سوزناک از وقایع بعد از شهادت شیخ فضل الله نوری، کیفیت غسل و کفن و دفن در اثر تلاطم و طوفان یک مرتبه طناب از گردن آقا پاره شد و نعش به زمین افتاد، جنازه را آوردند توی حیاط نظمیه مقابل در حیاط روی یک نیمکت گذاشتند، جمعیت کثیری از مردم ریخت توی حیاط، محشری برپا شدمثل مور و ملخ از سر و کول هم بالا میرفتند، همه می خواستند خود را به جنازه برسانند، دور نعش را گرفتند و آنقدر با قنداق تفنگ و لگد به نعش زدند که خونابه از سر و صورت و دماغ و دهانش روی گونه ها و محاسنش سرازیر شد. هرکه با هر چه در دست داشت میزد، 🔹 آنهایی هم که دستشون به نعش نمیرسیدتُف می انداختند، به همه مقدسات قسم، که در این ساعت گودال قتلگاه را به چشم خودم دیدم، یک مرتبه دیدم یک نفر از سران مجاهدین مرد تنومند و چهارشانه ای بود، وارد حیاط نظمیه شد، غریبه و مشکوک بود، جلو آمد، بالای جنازه ایستاد جلوی همه دکمه های شلوارش را باز کرد و روبروی اینهمه چشمبه سر و صورت شیخ شهید ادرار کرد ! تحویل جنازه شیخ عده ای از صاحب نفوذها (یپرم ارمنی) را از عواقب سوزاندن نعش شیخ و تحویل ندادن می ترسانند. یپرم راضی میشود و می گوید : 🔹بسیار خوب ... به نظمیه تلفون کنید که لاشه را به صاحبانش رد کنند. سه نفر از بستگان شیخ شهید و سه نفر از خادمانشتوی آن تاریکی توپخانه در گوشه‌ای با یک تابوت منتظر تحویل جنازه بودند. آقا لخت و عور آن گوشه همینطور افتاده بود لا اله الا الله، جنازه را در تابوت گذاشتیم و با دو مجاهد ما را راهی کردند. 🔹جنازه را وارد حیاط خلوت خانه شیخ کردند. شیخ ابراهیم نوری از شاگردان شیخ جنازه را غسل داد.بعد کفن کردیم و بردیم در اطاق پنج دری میان دو حیاط کوچک پنهان کردیم. سر پاسبان ها را گرم کردیم. بعد تابوت را با سنگ و کلوخ و پوشال و پوشاک پر و سنگین کردیم. یک لحاف هم تا کرده روی آن کشیدیم، تابوت قلابی را با آن دو نگهبان سر قبر آقا فرستادیم. متولی قبرستان هم که در جریان بودمثلاً نعش را دفن کرد و آن دو نگهبان با تابوت به نظمیه برگشتند.صبح اوستا اکبر معمار آمد و درهای اطاق پنج دری را تیغه کردیم و رویش را گچ‌کاری کردیم. 🔹پناه بر خدا ، دوماه بعد از شهادت شیخ در اتاق پنج دری را شکافتیم، در کمال ناباوری جنازه در آن هوای گرم همانطور تر و تازه مانده بودبعد از گریه های بسیار، جنازه را از آنجا برداشتیم و به اتاقی دیگر آن سوی حیاط منتقل کردیم و دوباره تیغه کردیم. 🔹کم کم مردم فهمیدند که نعش شیخ در خانه است می آمدند پشت‌ دیوار فاتحه می خواندند و می رفتند. از گوشه و کنار پیغام می‌دادند که امامزاده درست کردید ؟! ۱۸ ماه از شهادت شیخگذشته بود. بازاریها به خیال می‌افتند دیوار را بشکافند و جنازه را برداشته دورشهر بیفتند و وااسلاما و واحسینا راه بیندازند. پیراهن عثمان برای هدف خودشان 🔹حاج میرزا عبدالله سبوحی واعظ میگوید یک روز زمستانی خانم شیخ مرا خواست. دیدم شدیدا گریه میکند گفت دیشب مرحوم آقا رو خواب دیدمکه خیلی خوش و خندان بود، ولی من گریه می کردم آقا به من گفت که گریه نکن همان بلاهایی را که سر سیدالشهدا آوردند، سر من هم آوردند. اینها می خواهند نعش مرا در بیاورند زود آن را به قم بفرست. همان شب تیغه را شکافتیم و نعش را در آوردیم. 🔹 با اینکه دو تابستان از آن گذشته بود و جایش هم نمناک بود، اما جسد پس از ۱۸ ماه همانطور تر و تازه مانده بود، همه شیون میکردند، دچار بهت و حیرت شده بودم، فقط کفن کمی زرد شده بود، به دستور خانم دوباره کفن کردیم و نمد پیچ نمودیم به مسجد یونس خان بردیم و صبح به اسم یک طلبه که مُرده آنرا با درشکه به امامزاده عبدالله بردیم و صبحجنازه را با دلیجان به طرف حضرت معصومه حرکت دادیم. شیخ شهید در زمان حیات خود در صحن مطهر برای خودش مقبره‌ای تهیه کرده بود و به سید موسی متولی آن گفته بود این زمین نکره یک روز معرفه خواهد شد ! 🔹نزدیک قم کاغذ به متولی نوشتیم که زنی از خاندان شیخ فوت کرده، می خواهیم در مقبره شیخدفنش کنیم و به هادی پسر شیخ سپردیم در هنگام دفن جلو نیاید، تا فکر کنند واقعا میت زن است و قضیه لو نرود. شب جنازه در مقبره ماند صبح خیلی سریع قبری به حد نصاب شرعی کندیم و با مهر تربتی که خانم داده بود جنازه را درون قبر گذاشتیم، نعش پس از ۱۸ ماه کمترین بوی بدی نداشت. 🔹 و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون این آیه ای است که روی قبر شهید حاج شیخ فضل الله نوری نوشته شده است. شادی روح پاکش صلوات دلیل نوشتن هجمه ای هست که توسط افسادطلبان و بهائیان راه افتاده و به تحریف تاریخ افتاده اند !