هدایت شده از (ابوتراب)
🔴 بادیگارد۰۰۰ داستان دنباله دار من و خاطرات جنگ قسمت سیصد و بیست و پنجم ۰۰۰ چیزی نبود جلیل جان ؟ این مهمون تو یه کمی اینجا رو شلوغ کرد ، تا حاج احمد این حرف رو زد رامین داد کشید : دروغ میگه حاج جلیل ؟ این بچه یه هو به من حمله کرد ُو داشت دست من رو میشکست ، عمو جلیل بدون اینکه چیزی بگه یه چند قدمی اومد به سمت من ُو یه نگاهی به من انداخت ُو از حاج عمار پرسید : این جوون دیگه کِیه با شما اومده ؟ وای من چقدر دلم میخواست بغلش کنم ُو بهش بگم‌ : این‌ منم عمو جلیل ؟ همون بچه جقله پُر رو که هی تو رو لُو میداد ُو افکار تو رو میخوند ، حاج عمار به من اشاره کرد ُو گفت : این پسر عزیز من محمدحسنه که یکی از بچه های بسیجی خوب تهرانه که تازه اعزام شده ُو چون استعداد ُو توانایی خوبی داره من اون رو با خودم آوردم‌ تا به شما معرفی کنم ، عمو جلیل تا اسم محمدحسن رو شنید خندید ُو‌ گفت : اِ ِچه خوب اسم شما هم محمدحسنه ؟ من عاشق این اسمم از خدا میخواستم صد تا پسر داشته باشم ُو داخل اسم هموشون از حسن استفاده کنم آخه اون قدیما چند نفر رو میشناختم که با این اسم صداشون میکردم ُو واسم خیلی عزیز بودن ، حالا دیگه همه شون رو از دست دادم ، عمو جلیل یه خنده تلخی کرد ُ و پرسید : خُوب حالا چی شده که همه اینجا جمع شدید ؟ حاج احمد جواب داد : جلیل جان ؟ اصرار حاج عمار بود که یه‌ راست بیاد پیش تو انگار کار واجبی باهات داره ُ و خیلی مشتاق دیدن تو شده ، عمو جلیل خندید ُ و گفت : دل به دل راه داره به خدا منم خیلی دلم میخاست که عمار جان رو ببینم مخصوصا" که شباهت زیادش به داداشش یاسر باعث میشه که‌ من دلتنگیم واسه یاسر رو با دیدن حاج عمار جبران کنم ، حاج عمار خندید ُ و گفت : ممنون جلیل جان راستش رو بخای مدتها بود که دلم میخاست یه نیروی جوون ُ و کاری ُ و با استعداد رو واست پیدا کنم که با شرایط تو جور باشه ُ و بتونه تُو کارها کمکت کنه ، حاج جلیل جواب داد : خُوب من که کلی نیرو دارم البته درست که بیشتر اونها سرباز گمنام امام زمان هستن ُ و باید به صورت ناشناس بین گردان ها حاضر باشن ولی فعلا" با همین ها کارم راه میفته ، حاج عمار جواب داد ولی این یکی یه توانایی هایی داره که بقیه شاید نداشته باشن ، عمو جلیل پرسید : خُوب اون کِیه ، حاج عمار تا اومد حرف بزنه من زودتر گفتم : اون فرد منم عمو جلیل ؟ بچه جقله ، عمو جلیل یه نگاهی تیزی به من کرد ُ و گفت : این اسم چقدر واسم آشناست ُ و چند بار تکرارش کرد : جقله جقله ... ، خوب ببینم حاج عمار ؟ این بچه‌ که تا نیومده چیزی نمونده بود کاسه کوزه ما رو بریزه بهم ، اَگرم بخاد پیش ما بمونه لازم که یه سری آموزش های دقیق ببینه ، از جمله این اموزشها اینه که ما با یه اسیر بَد تا نمیکنیم به هیچ وجه او رو کتک نمیزنیم ، من گفتم ولی من که او رو نزدم ، تا من این حرف رو زدم اون اسیر مو بُور یه نیش خندی زد ُ و با طعنه گفت : تو من رو نزدی ؟ بابا چقدر پُررویی تو با لگدی که به دستم زدی چیزی نمونده بود که مُچ دستم رو بشکنی مگه من چیکار کردم ، من فقط میخاستم از روی حُسن نیت با فرمانده لشگر دست بِدم ، خُوب من تا حالا یه فرمانده لشگر واقعی ندیده بودم ، تا اون اسیر جاسوس رامین این حرف رو زد من متوجه شدم که او هنوز نمیدونه که من اون سوزن طلایی آغشته به زهر رو از روی پتویی که رو زمین پهن شده بود پیدا کردم ، تا خواستم جواب رامین رو بدم یه هو حاج جلیل گفت : ببین حاج عمار ؟ این اسیر یه مقداری با بقیه فرق داره ، حاج احمد فرمانده پادگان خیلی تند پرسید : جلیل جان ؟ چه فرقی داره ؟ عمو جلیل جواب داد : اول اینکه این آقا رامین ما خودش ، خودش رو به ما تسلیم کرده ُ و جزء مجاهد های فراری از پادگان اشرف منافقینه ، دوم اینکه اطلاعات خوبی از مسعود ُ و مریم رجوی واسه ما داره چون طبق گفته خودش مدتی بادیگارد اونا بوده ُو حتی ' داخل یکی از جلسات مسعود رجوی ُ و شخص صَدام حسین به عنوان مترجم حضور داشته و واسه اثباط حرفش هم یکی دوتا سند از همکاری منافقین با صدام حسین واسه ما آورده ، حاج عمار پرسید : جلیل جان ؟ اون موقع این رامین خوان یه راست از پادگان اشرف اومده پیش شما یا نه کسی او رو به شما معرفی کرده ، عمو جلیل جواب داد : نه عمار جان ؟ این رامین خان یه دو سه هفته ایی بین بچه های بسیجی ما به عنوان یه راننده آمبولانس خدمت کرده ُ و کارش انتقال مجروحین به بهداری بوده ، وای تا عمو جلیل این حرف رو زد من پیش خودم گفتم : فقط خدا میدونه که این بی هم چیز چند مجروح ما رو موقع انتقال بین مسیر تا بهداری شهید کرده ُ و آلان هم داره تُو دلش به ما میخنده ، حاج احمد پرسید : جلیل جان تو مطمئنی ؟ عمو جلیل جواب داد : نه هنوز نه ، واسه همین او رو با خودم آوردمش اینجا تا از یه سِری چیزها مطمئن بشم ولی اون یکی دو تا سندی رو که با خودش واسه اثباط حُسن نیتش آورده رو تحویلتون میدم ۰۰۰ ادامه دارد ، حسن عبدی