💢آخرین نفسهای یک پلیس 🔹بازهم علی از من خواست که برایش خاطرات لحظات آخر او را تکرار کنم؛ هیچ وقت از شنیدن آنها خسته نمی شود. همیشه آن خاطرات پیش چشمانم زنده بود، انگارهمین دیروز بود که در بیمارستان بستری شده بود:ازما خواست که تختش را رو به قبله کنیم؛ چشمانش را بست، اسم مطهر همه ائمه(علیهم السلام) را آورد، آنگاه دستانش را بالا برد: «خداوندا همه خانواده و فرزندانم را به خودت می سپارم». 🔹به مادرم برای چندمین بار تاکید کرد اسم فرزند آخرشان را علی بگذارد؛ برادرانم را از لقمه حرام و نگاه ناپاک برحذر داشت. من و خواهرانم را به حفظ حجاب و عفاف و نماز اول وقت سفارش کرد. آن وقت ازمن خواست که قاب عکس امام را به او بدهم؛ پدرم امام خمینی (رحمه) را خیلی دوست داشت، می دانستم که دیر یا زود آن را می خواهد. قاب عکس را درآغوشش فشرد؛ و قطرات اشک برگونه هایش جاری شد. شهادتین اش را که گفت، لحظه ای چشمانش را گشود و لبخند دلنشینی به ما هدیه کرد و آنگاه به شهادت رسید. @shohadanaja