پارت هشتم تعلیم پدرانه
#کتاب_سرو_قمحانه
#شهید_حسین_معزغلامی 🌹
ماشین رو جلوی در منزل پاک کرده بودن تا داخل خونه بیارمش.داشتم با یکی از همسایه ها صحبت می کردم که حسین اشاره کرد من ماشین بیارم داخل؟من با اشاره گفتم نه،چون اون موقع حسین تقریبا ۱۰سال داشت.ولی حسین فکر کرده بود که من گفتم بیار.وسط صحبت هام بود که یهو صدای تصادف امد.دیدم حسین ماشین رو به داخل آورده و با ستون خونه تصادف کرده .ماشین خیلی خسارت دید ولی حسین سالم بود و کمی ترسیده بود. آرامش کردم و گفتم نترس چیزی نیست.از اون موقع به بعد اصلا ماشین سوار نمی شد،من نگران شدم و ترسیدم که دیگه راننده نشه.تا اینکه یک روز حسین رو به به زمین فوتبالی،بردم و گفتم که اینجا زمینش بازه.هرچقدر دوستداری دور بزن،گاز بده،دنده عقب برو،پارک کن و...حسین تقریبا ۱۳سالش بود،تمام این کارها رو به درستی انجام داد و از اون موقع به بعد راننده شد.بعدا به موتور سواری علاقمند شد و موتور دوستاش رو امانت می گرفت و موتور سواری می کرد.بهش گفتم من راضی نیستم از موتور دوستات استفاده کنی،چون ممکنه تصادف کنی و به اونها خسارت وارد کنی.حسین گفت من به موتور علاقه دارم و دوست دارم موتور سواری کنم.به همین دلیل قول دادم بعد از گرفتن گواهینامه موتور، براش یه موتور بخرم.بعدها که حسین سر کار رفت،برای خودش یه موتور خرید.بعد از گرفتن گواهینامه،با ماشین اکثر شبهای جمعه با اعضای حلقه های صالحین به بهشت زهرا (سلاماللهعلیه)می رفت.ماهی یکبار هم برای زیارت حضرت معصومه(سلاماللهعلیه)ومسجد جمکران،به قم مشرف می شد.و بچه های حلقه صالحین رو هم نوبتی با خودش می برد.برای اینکه حسین راحت باشه بهش گفتم،این ماشین برای تو،من برای خودم یه ماشین میخرم.بعدها ماشین نو رو که تازه برای خودم خریده بودم،با ماشین قدیمی حسین عوض کردم.
|راوی پدر شهید|