در یگان¬های سپاه مشغول شدند. شهید دکتر مصطفی چمران نامه ای به من داده بودند که من اگر از جبهه برگشتم، بروم در شهر خودم به گزینش بدهم تا به عضویت سپاه پاسداران در بیایم. همین طوری داشتم به کوله پشتی ام که بعد از مجروح شدنم به منزل آورده بودند ور می¬رفتم، زمانی¬که با شهید محمد جعفرنیا برای پیدا کردن آذوقه به سنگرهای دشمن رفته بودیم من دیدم تعدادی شبه نارنجک جنکی در منطقه ریخته است چند تا از این¬ها را برداشتم گذاشتم داخل کوله پشتی¬ام. من این¬ها را درآوردم هنوز نمی¬دانستم ولی بعدا دانستم که این¬ها بمب خوشه ای است. گفتم: بروم سپاه هم این دو تا بمب خوشه ای را بدهم و هم نامه دکتر چمران را به گزینش سپاه که در خیابان صفائیه قدیم و شهدای فعلی بود بدهم. رفتم دم درب دژبانی دژبان گفت: کجا برادر؟ گفتم: می¬خواهم بروم گزینش، نامه شهید دکتر مصطفی چمران را نشان دادم. بدون بازرسی گفت: بفرمائید وقتی رفتم داخل برادر مسؤول گزینش برادری که اخم¬هایش تو هم بود، گفت: بفرمائید گفتم: آمدم عضو سپاه بشوم. گفت: یک ماه می¬روی کلاس عقیدتی و سیاسی، بعد امتحان می¬گیریم اگر قبول شدی ۴۵روز هم در پادگان منتظری آموزش می بینی و اگر از آموزش نظامی سربلند بیرون آمدی و دوره را با موفقیت پشت سر گذاشتی و قبول شدی، آن¬وقت می¬شوی یک پاسدار. گفتم: برادر من یک نامه از شهید دکتر مصطفی چمران دارم برای شما نوشته است. گفت: ببینم یک نگاهی به نامه کرد و گفت: از این نامه ها زیاد می¬آورند. همانی که گفتم. با بی احترامی نامه را پرت کرد جلوی من و رفت بیرون. زیر لب می¬گفت: اگر ما با این نامه ها کسی را بخواهیم استخدام کنیم باید روزی صد تا پاسدار استخدام کنیم. من نامه را برداشتم بوسیدم. پیش خودم گفتم: خدا رحمتت کند دکتر چمران، می دانستی پشت جبهه ها چه خبره! عمرت را در جبهه ها گذراندی! خواستم از درب گزینش بیایم ببرون به مسؤول دژبانی گفتم: برادر من جبهه بودم این دو تا بمب خوشه¬ای مونده بود در کوله پشتی ام آوردم تحویل بدهم. تا این را گفتم همه فرار کردند. گفتم: برادران بیایید خبری نیست. این¬ها عمل نکرده است. تو دست من است. کم کم آمدند جلو گفتم: برادر این بمب خوشه¬ای ها را تحویل بگیرید. بمب¬ها را از من گرفتند و منم آمدم بیرون. این دو بمب خوشه ای هم آخرین یادگاری گروه چریکی شهید دکتر مصطفی چمران بود تحویل دادم. تصمیم گرفتم دیگر با هیج سپاهی روبرو نشوم به خاطر اینکه آن برادر نهایت بی احترامی را به نامه فرمانده ام شهید دکتر مصطفی چمران کرده بود. من اعتقاد داشتم اگر کسی بی احترامی به نامه فرمانده ام بکند در حقیقت بی احترامی به فرمانده ام کرده است. این جریان نامه ماند تا در زمان جنگ قرار شد من را به عنوان پاسدار لشگر معرفی کنند. من قبول نمی¬کردم. شهید مهدی زین الدین می¬گفت: باید قبول کنی. علت را پرسیدند من هم بی احترامی آن برادر پاسدار به نامه فرمانده من شهید دکتر مصطفی چمران را عنوان کردم. شهید زین الدین گفت: حق داری! این¬هم یکی دیگر از خاطرات دوران بسیجی¬ا¬م بعد از شهادت دکتر چمران بود. این بود خاطرات ده ماهه بنده علی عاشوری از دوران حضور در "گروه چریکی جنگ¬های نامنظم شهید دکتر مصطفی چمران"، انشالله اثرات خودش را در جامعه بگذارد تا با چراغ شهدا راه شهدا گم نشود. روح همه شهدا مخصوصاً شهدای جنگ¬های نامنظم شهید دکتر مصطفی چمران شاد و یادشان گرامی باد. جهت سلامتی بازماندگان این گروه چریکی و همه رزمندگان دفاع مقدس، اجماعاً صلوات بر محمد و آل محمد. "اللهم صلی علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم" 20/9/1400 ویراستاری و تنظیم اولین قسمت از این مجموعه را شروع کردم و قسمت 36 که آخرین قسمت آن است را در تاریخ9/10/1400 تمام کردم یعنی طی 19 روز این مجموعه 36 قسمتی کار برد. 🍃 :پایان ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌🌺🍃🌺🍃🌺 https://eitaa.com/joinchat/3578724483C0141b45092