بچه ها دو گروه شدند
یک گروه رفتند دنبال اجاره و تجهیز هتل و ماهم امدیم بیمارستان برای ترخیص...
سید که چندروزی بود با هرکسی که توانسته بود ارتباط بگیرد برای تامین یک مکان مناسب و از طریق اقای روحبخش و بقیه بچه های جهادی پیگیر بود بیشتر ازهمه بهم ریخته بود.
انگار تولد زینب چند روز جلوتر از رسیدن به نتیجه دویدنهایش بود و به قول خودمان خستگی در جانش مانده بود.
حالا با دیدن زینب خستگی و اضطرار را فراموش کرده بود وگل از گلش شکفت.
حال سید مثل حال کسی بود که وسط یک دشت پر ازبرف یک جوانه زیبا را که زیر برفها سر برآورده به تماشا بنشیند.
حالا زینب در میان انبوه سرمای ظلم یزیدیان مثل جوانه ای روییده بود...
#سوریه
🇮🇷🇱🇧🇮🇷🇱🇧🇮🇷🇱🇧🇮🇷🇱🇧🇮🇷🇱🇧
https://eitaa.com/safarnameh_lobnan