- داشتم با
حضرت رقـﷺـیه حرف میزدم
گفتم رقیه جان همه میگن باید
کربلاتو از خانوم سهساله
بگیری ، نه تو کارت نمیاره ،
میشه با دستای کوچیکت گرهی مو
وا کنی؟
من میخوام اگه
#کربلا رفتم به جای تو برم
میدونم جاموندی از قافله دورت بگردم 💔
ولی من مثل تو توان نــدارم ، من دلم نازکه
نمیتونم دوری رو تحمل کنم ، کل سال رو
من منتظرم
#اربعین بیاد که برم کربلا ؛
نزار جا بمونم خانوم سهساله . .
گفتم و گفتم . .
متوسل شدم به خانومامالبنین و حضرتزهرا
خواستم، از شهدا و رفیق شهیدم ..
قسم دادم امام رضا رو به جوادش ﷺ . .
دیشب، تا اذان صبح خوابـم نبرد، از فکر و خیال.
از حسرتی که داشت لحظه ب لحظه بیشتر میشد.
از امیدی که داشت ناامید میشد .
اما...
نمیدونم چیشد،
نمیدونم در عرض چند ساعت چهاتفاقی افتاد که، شددد،
رضایت گرفته شد، کارا جور شد . یهویی ـ
بلیطی که لحظه اخری دقیقا به تعداد ما مونده بود و ردیف شد.
من دیشب این لحظه ناامید ترین بودم
گلهمند ترین بودم..
اباعبدالله چه کردی با من ؟
من چجوری باور کنم کمتر از 1روز آسمون ب زمین اومد وهممچی اوکی شد؟؟
من چجوری هضم کنم که بالاخره شد؟
که دیگه مثل پارسال جامونده نیستم! ؟