- داشتم با حضرت رقـﷺـیه حرف میزدم گفتم رقیه جان همه میگن باید کربلاتو از خانوم سه‌ساله بگیری ، نه تو کارت نمیاره ، میشه با دستای کوچیکت گره‌ی مو وا کنی؟ من میخوام اگه رفتم به جای تو برم میدونم جاموندی از قافله دورت بگردم 💔 ولی من مثل تو توان نــدارم ، من دلم نازکه نمیتونم دوری رو تحمل کنم ، کل سال رو من منتظرم بیاد که برم کربلا ؛ نزار جا بمونم خانوم سه‌ساله . . گفتم و گفتم . . متوسل شدم به خانوم‌ام‌البنین و حضرت‌زهرا خواستم، از شهدا و رفیق شهیدم .. قسم دادم امام رضا رو به جوادش ﷺ . . دیشب، تا اذان صبح خوابـم نبرد، از فکر و خیال. از حسرتی که داشت لحظه ب لحظه بیشتر میشد. از امیدی که داشت ناامید میشد . اما... نمیدونم چیشد، نمیدونم در عرض چند ساعت چه‌اتفاقی افتاد که، شددد، رضایت گرفته شد، کارا جور شد . یهویی ـ بلیطی که لحظه اخری دقیقا به تعداد ما مونده بود و ردیف شد. من دیشب این لحظه ناامید ترین بودم گله‌مند ترین بودم.. اباعبدالله چه کردی با من ؟ من چجوری باور کنم کمتر از 1روز آسمون ب زمین اومد وهممچی اوکی شد؟؟ من چجوری هضم کنم که بالاخره شد؟ که دیگه مثل پارسال جامونده نیستم! ؟