____🌱❣🌱___________
#رمان_رنج_مقدس۲
#نرجس_شکوریانفرد
#قسمت_هفتم
.
.
🏝
.
.
- ا... جدی؟ چشه مگه؟
خودش هم خیلی دوست داشت سر دربیاورد از این روزهای مهدوی.
روزهایی که لبانش میخندد و ته چشمانش یک حجم عظیم نگرانی موج میزند.
- گفتم که حرف نزده... منم یکی دوبار که باهاش قرار داشتم و گفت بیا دم خونه مادرم، متوجه شدم اما همینقدر...
- خب حالا شما چی شدی؟
هر طور که میچرخید، دوباره محمدحسین به همان سمت میچرخید که دلش نمیخواست.
ذهنش طوفانی شده بود؛ از وقتی که شیرین پالس میفرستاد و رادار خودش هم فعال شده بود تا امروز پشت موتور، دو سال میشد که درگیر بود. اولها کمتر و حالا داشت کم کم بیشتر میشد.
خانه که رسیدند از سروصدا و کفشها متوجه شد که هم خاله آمده است و هم خواهرها. خواهرها را میخواست و خاله را نمیدانست که باید بخواهد یا نباید...
بایدها و نبایدها، مثل هست و نیستها نیستند؛ هست و نیستها اجباری زندگی هستند و تو یا اصلاً یا خیلی دخیل نیستی. شب هست و روز نیست. مرد هستی و زن نیستی. مصطفی هستی و محمدحسین نیستی.
اه، کاش جای محمدحسین بود که اینقدر بیخیال و راحت سرش را بالا گرفته و دارد زندگیش را جلو میبرد. برای خودش باید و نباید مشخصی دارد، خودش را خودش اداره میکند. میداند که باید چه کاری انجام دهد و نباید چه کاری را انجام بدهد. باید برود و نباید بماند.
بایدها را انجام دادن سخت است. باید کلی کلنجار بروی با دل و هوست.
دلت میگوید: نباید انجام بدهی.
هوست میگوید: برو بابا راحت باش. بایدها را چند نفر گوش دادهاند که تو گوش بدهی. انجام هم ندهی ضرر نکردی. ببین اینهمه آدمیزاد، چند نفرشان بایدها را باید حساب کردند؟
دنبال خوشیت برو، نباید خوشی و لذتت خراب بشود. باید کیف عالم را بکنی. حالا هم باید شیرینیهای مقابل چشم و در دسترست را مزه کنی. نباید به خودت سخت بگیری.
نگاهش از روی شیرین چرخید و در چشمان محمدحسین قفل شد؛ محمدحسین درکش میکند؟ دردش را میفهمد؟
#ادامه_دارد...
#کپی_ممنوع ❌
🍃
https://eitaa.com/joinchat/1299841067Cf9aa36c49c🍃