🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸 💗 تواب 💗 داخل کلانتری با پادر میانیه پدر از شکایت کردن منصرف شدند و هردو بعد از امضاء کردن برگه ی رضایت نامه از شکایت کردن گذشتند . منو نازنین به بیرون محوطه ی کلانتری رفتیم و منتظر موندیم بعد از دقایقی آقا محمد به طرف ما اومد نازنین سوالی که تو ذهن من بود رو به زبون آورد _پس حاج آقا کجاست؟ مگه باهم نبودید؟؟ _به من گفت برو میام فکر کنم خواست اون یارو رو به راه راست هدایت کنه! ناخواسته اخمی کردم و نگاهم رو پایین انداختم تیکه ی آخر جمله اش رو با تمسخر گفته بود و این از چشم من پنهون نموند. صدای نازنین بود که توبیخش میکرد با آمدن بابام ثانیه ی قبل رو فراموش کردم و به سمتش رفتم وقتی از حال و احوالش مطمئن شدم نفس راحتی کشیم . هنوز به ورودی نرسیده بودیم که دایی رو دیدم _حاجی چی شده ؟؟ _شما اینجا چه کار می کنید ؟ چیز مهمی نبود حل شد. _سوجان گفت ؛ منم سریع خودم رو رسوندم . پدر نگاهی بهم کردو ؛ دستی پشت سر دایی گذاشت و گفت: _بریم ؛ بریم هتل صحبت میکنیم. همه همراه دایی راهی هتل شدیم.