•┈••✾❀🕊❤️🕊❀✾••┈••
ویژهی محرم
داستان کوتاه
#نارینه
قلم داستانی:
#زهراصادقی_هیام
•┈••✾❀🕊🌸 نارینه🌸 🕊❀✾••┈••
#قسمت_چهارم
دلم از این می گرفت که هنوز فرصت نکرده ام درست راه بروم. درست خیابان را ببینم. از طبیعت زیبا لذت ببرم.
دلم از این میگیرد که وقتی برای دانستن خیلی چیزها صرف نکردم. این روزها بختک به جانم افتاده. بختکی به نام سرطان. به جان همه مان. همه ی ما این جا با این کژدم ملعون در حال دست و پا زدنیم. گلویم را گرفته و سخت می فشارد. هر روز و هر ساعت و هر دقیقه باید منتظر از دست دادن یکی مان باشیم.
می خواهم سویشرتم را در بیاورم که فواد می گوید: وای خاک به سرم. نکنی با خودت. فرهاد به جون میرزا محمدخان امیرکبیر که با کمک کریم خانم زند بخارا را به انگلیسی ها داد، جواب مادرت رو چی بدهم؟
مرضیه خانم رو به جون من ننداز.
تنها جوابش یک پس گردنی بود. ناگهان یاد آن کتاب می افتم.
بی مهابا از حمید می پرسم: حمید اقا شما بهت میاد از دین سر در بیاری.
خندید. چقدر قشنگ میخندید. دندان های سفیدش از میان لب کبودش نمایان شد.
ختده اش مثل مرواریدی میان صدف بود. نمی دانم چرا رفتار و حرف زدنش این قدر به دل می نشست.
_از دین که سر در نمیارم ولی با پا خیلی جاها رفتم.
گفتم: حالا هرچی... من یه کتاب به دستم رسیده از طرف خانم میری معاون موسسه.
محسن با تایید سر تکان داد.
فواد با کنجکاوی گفت: خب؟
سینه ام را صاف کردم و گفتم: کتابه راجع به حرکت امام حسین به کربلاست. یه سری مسائل هنوز برام عجیبه. چطوری اصلا امام حسین اومد کربلا وقتی میدونست می کشنش.
کیوان سرش را به تنه ی درخت پشت سرش تکیه داد. تخمه ای که در دهانش بود را توی مشمای مشکی جلویش انداخت و گفت: یه سوال؟ ما اگر الان مشکل نداشتیم...
تُنِ صدایش را آهسته کرد و گفت: مریض نبودیم اصلا دنبال این جور چیزها میرفتیم؟
محسن در حالی که با چوبی روی چمن ها خط میکشید گفت: نمی دونم. شاید نه ...شاید ما هم مثل خیلی ها دنبال عشق و حال میرفتیم.
حمید لبخند زد و گفت: شاید هم خدا دوستمون داشته که اینجور مبتلامون کرده.
به جمله اش فکر میکردم.
مبتلا، دوستمون داشته؟ یعنی خدا، حسین را دوست داشته مبتلا شود؟ آن هم آن طور؟
پوفی میکشم و از روی تخت بلند میشوم. لباسم را عوض میکنم. نگاهم به کتاب روی میز است.
روی صندلی مینشینم و ادامه ی کتاب را میخوانم:
"امام حسین علیه السلام روز سه شنبه هشتم ذی الحجه(روزترویه) سال 60 هجری ازمکه بطرف کوفه حرکت کردند. درحالی که جناب مسلم نائب بزرگوارشان یک روز بعد یعنی روز چهارشنبه درکوفه شهید شدند.
قبل ازحرکت محمد بن حنفیه خدمت حضرت رسید و گفت: ای برادراهل کوفه همان مردمی هستند که مکرشان نسبت به پدربزرگوار و برادر عالی مقدارتان مشخص گردید. میترسم نسبت به شما هم چنین کنند اگر در مکه بمانید عزیزترین افراد خواهی بود.
حضرت فرمود: میترسم یزید با ریختن خونم در حرم، حرمت خانه خدا را درهم شکند و نیزفرمود: "درخواب رسول خدا نزدم آمد و فرمود: ای حسین بجانب عراق برو زیرا خدا میخواهد تو را کشته ببیند!
محمدبن حنفیه گفت انا لله واناالیه راجعون
سپس عرض کرد: مقصود شما ازبردن زنان چیست؟
امام فرمود خواست خدا تعلق گرفته که اینها را اسیر ببیند..."
چشم از صفحه ی کتاب میگیرم. یادم به جواب حمید افتاد.
آن جا که پرسیده بودم:
_ چطور میگی خدا دوستمون داشته پس مبتلامون کرده. اینکه بیای وسط راه اول جوونی و بذاری بری این عدالته؟ این که ذره ذره هم خودت زجر بکشی هم خانواده ات عدالته؟
اگر دنیا نیومده بودیم که بهتر بود. بیایم زجرمون بده که چی؟ دوستمون داره؟ پس از زجر کشیدن بنده اش لذت میبره.
حمید لبخندش را کمی جمع کرد و گفت: یه جورایی. البته نه اونی که تو میگی.خدا از اینکه امام حسین رو شهید ببینه خوشحال میشه درسته؟
فوری گفتم: اتفاقا سوال منم همینه. تو همون کتاب میگه که امام حسین خواب میبینه که پیامبر بهشون فرموده که بیا کربلا که خدا تو را دوست دارد کشته ببیند.
این یعنی چی؟
حمید کمی جابه جا شد. روی دو زانو نشست. چند بار پشت سر هم سرفه کرد سپس گفت: ما از شهادت چیزی نمیدونیم. یعنی نمیدونیم چه مقامی داره؟
شهادت مرگ نیست، اصلا مردن نیست. این نیست که کسی که شهید میشه از دنیا رفته و دستش کوتاهه.
یعنی بهترین شکلی که میشه برای یک نفر توصیف کرد که از دنیا بره اینه . شهادت.
خدا در قران می فرماید:
*ولا تحسبن الذین قتلو فی سبیل الله امواتا بل احیاءٌ عِندَ رَبَهم یُرزقون.*
ما را یک به یک مخاطب قرار داد و گفت: محسن، کیوان، فواد، فرهاد ، تا حالا این آیه به گوشتون خورده؟
محسن گفت: بارها
کیوان گفت: خیلی کم
فواد سرش را کج کرد و گفت: نمیدونم عربی خیلی بلد نیستم.
من هم گفتم: شاید شنیده باشم.
👇👇👇