🇮🇷معراج‌عاشقانه🇵🇸
#نارینه ابن زیاد گفت : خدا را شکر که تو را خوار کرد..عبدالله گفت : ای دشمن خدا چگونه خدا مرا ذلیل ک
•┈••✾❀🕊❤️🕊❀✾••┈•• ویژه‌ی محرم داستان کوتاه قلم داستانی: •┈••✾❀🕊🌸 نارینه🌸 🕊❀✾••┈•• سردرد توانم را بریده بود. بدنم لاغر شده بود و ضعف شدید داشتم. داروهایم هیچ افاقه نمیکرد. از عوارض شیمی درمانی تهوع شدید و مشکلات گوارشی تا تب سراغم آمده بود. تمام استخوان هایم بدنم درد داشت. هرچه پتوی روی خودم میگرفتم فایده نداشت. مداوم سردم میشد. تصمیم داشتم تا این کتاب را تمام نکرده ام رهایش نکنم. همان طور که نیمخیز توی رختخواب نشسته بودم ادامه ی صفحه را ورق زدم . "در ناسخ التواریخ (ج ۳،صص ۱۰۲_۱۰۶) به نقل از روضة الاحباب آمده است که: شمر به حاکم موصل نامه نوشت که پذیرای آنان باشد. و حاکم موصل با اشراف شهر مشورت کرد و مردم شهر بیشتر شیعیان علی علیه السلام بودند. آنان گفتند ما به این رسوایی و زشتی تن نخواهیم داد.و حاکم شهر در پاسخ موقعیت شهر را توضیح داد و شمر در یک فرسنگی موصل فرود آمد و سر مبارک حضرت را از نیزه جدا کرد و بر روی سنگی نهاد. آن سنگ به قطره خونی از سر مطهر آغشته شد که هر سال روز عاشورا از آن سنگ خون می جوشید و مردم جمع می شدند وعزاداری می نمودند.و به آن "مشهد نقطه" می گفتند. این مطلب سال های سال ادامه داشت تا در زمان عبدالملک مروان آن را ناپدید کردند. لشکریان پس از طی منازلی در وادی نخله فرود آمدند یک روز و یک شب آن جا بودند. آمده است، شب هنگام مرثیه ای از زنان جنیان شنیده می شد.١ پس از وادی نخل، لبا، نصیبین، دعوات، قنسرین، معره النعمان، شیرز و حماه، حمس و بعلبک را با کلی وقایع پشت سر گذاشته و به نزدیکی عسقلان رسیدند. عسقلان هم اکنون در جنوب سرزمین های اشغالی و جزء اسراییل است. درآن جا هوا به شدت گرم بود، لشکریان ابن زیاد پیوسته مرکب های خود را آب می دادند و زیر شکم آنها را آب می پاشیدند و اضافی آب را روی زمین می ریختند ولی به کودکان تشنه اسیر نمی دادند. در آن شرایط یکی از کودکان به نام فاطمه در سایه بوته خاری نشست. لشکریان پس از مدتی استراحت حرکت کردند و رفتند و آن دخترک را جا گذاشتند. بعد از پیمودن قدری از راه زینب (س) متوجه شد که یکی از کودکان یتیم در قافله نیست و در بیابان جا مانده، به شدت نگران شد و با گریه فریاد زد ای مردم! شما را به خدا سوگند کمی درنگ کنید زیرا دختر برادرم و روشنی چشمم گم شده است. اهل بیت با شنیدن خبر ناله زدند و آشوبی بر خاست.. سران لشکر سراسیمه شدند و گفتند : اگر این دختر پیدا نشود، ناله و آه زینب عالم و عالمیان را ویران می کند. لذا زحر بن قیس مامور پیدا کردن او شد. راوی این خبر می گوید: من هم با او روانه شدم، در حوالی همان سرزمین دخترک را دیدم که با گریه به اطراف نگاه می کرد و می دوید و می افتاد و فریاد می زد: عمو جان...مادر جان...خواهر جان...برادر جان... از مشاهده چنین منظره ای ناراحت شدم اما زحر ین قیس با تازیانه به او حمله کرد و به رویش فریاد کشید. آن دختر بی اختیار دوید.جلو رفتم وگفتم: چرا بر این دختر بی پدر رحم نمی کنی؟ نزد دخترک رفتم، دلداری اش دادم و آرامش کردم. او وقتی این محبت را از من دید گفت: من دختر پیغمبر شمایم..اگر می خواهید مرا بکشید قدری درنگ کنید که بار دیگر عمه ها وخواهرانم را ببینم. با شنیدن سخنان او ا آرام کردم و به خواهران و عمه هایش رساندم. در یکی از منازل دیگر هم مثل دیگر منازل لشکریان برای خود خیمه ی بزرگی زدند ولی اسرا را در بیابان میان آفتاب نگاه داشتند. حضرت زینب برای حضرت زین العابدین(ع) که از شدت تشنگی و گرما مشرف به مرگ بودند، دلسوزی می کرد و می فرمود: چقدر بر من گران است که تو را در این حال می بینم ای پسر برادرم... حضرت سکینه کنار درختی رفت و از خاک برای خود بالشی ترتیب داد و روی خاک خوابید. .پس از مدتی لشکریان عازم حرکت شدند که فاطمه صغری به ساربان گفت: خواهرم سکینه کجاست؟ به خدا قسم سوار نمی شوم مگر اینکه خواهرم سکینه را بیاورید. ساربان فرو مایه بر او فریاد زد ولی فاطمه بی تاب از این واقعه به ساربان گفت: اگر خواهرم را پیدا نکنید خودم را به زمین می اندازم. با این سخن ساربان به جست وجو برخاست و بالاخره سکینه(س)پیدا شد. ____________ ۱_ینابع‌المودة: ج۳، ص ۸۹، وسیلةالدّارین: ص ۳۷۱، معالی السبطین : ج۲، ص ۱۲۳ 👇👇👇👇