کانال کمیل
دستش رو محکم گرفتم... گفتم بحثو عوض نکن! این سوختگی روی دستت چیه هادی؟! خندید سرش رو پایین انداخت گف
در راهرو لامپ هایی داشتیم که شب هم روشن بود و آنجا در سرما می نشست و درس می خواند و وقتی به ایشان می گفتیم که چرا اینجا درس می خوانی؟! می گفت: من این درس را برای خودم می خوانم و درست نیست که از نوری که هزینه آن از طریق بیت المال پرداخت می شود استفاده‌کنم! شهید محمد هادی ذوالفقاری🕊🌷