چند سالی از پایان جنگ ایران و عراق گذشته بود و ما هرسال با گردان خودمان به راهیان نور می رفتیم
اولین سالی که رسول اومده بود؛ سال اول راهنمایی بود
قبرهایی را به او نشان دادم و گفتم : بچه ها شب می آمدند و در این قبرها راز و نیاز می کردند و نماز شب می خواندند
و برای هرکدام از شهدایمان یک قبر سمبلیک درست می کردیم
وقتی نماز مغرب و عشا تمام شد دیدم رسول نیست
آنقدر دنبالش گشتم تا بلاخره متوجه شدم داخل یکی از قبرها، چفیه روی سرش انداخته؛ به سجده رفته و در حال گریه کردن است
#شهید_رسول_خلیلی