سنگرشهدا
❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃ ✫⇠ #خاطرات_نورالدین_پسر_ایران ✫⇠قسمت :
❃↫🌷« بِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ والصِّـدیقیــن »🌷↬❃ ✫⇠ ✫⇠قسمت :5⃣3⃣2⃣ ✍ به روایت سید نورالدین عافی 📖 شماره صفحه: 236 این کمینها در حدود دو کیلومتری خط اول دشمن ایجاد شده بودند و اگر ما در آن نقطه درگیر میشدیم سختی کارمان تا رسیدن به خط اول دشمن چند برابر میشد. حتی به ما گفته بودند: «آگه گشتی های دشمن اومدن، شما زود وارد نیزار بشید و تا آغاز عملیات حق درگیری ندارید.» بعد از مرور همه موارد، بیست وچهار ساعت وقت داده شد تا به کارهای خصوصی مان برسیم؛ آخرین کارهای قبل از عملیات. عده ای میخواستند غسل کنند، عده ای در پی نوشتن نامه یا وصیتنامه بودند، عدهای سرگرم تمیز کردن و آماده کردن اسلحه هایشان بودند و عدهای مشغول نماز و مناجات و توسل به اهلبیت(ع). هنوز در منطقۀ آموزش هور بین بستان و سوسنگرد بودیم. خوب یادم هست تنها وصیت نامه ای که در طول جنگ نوشتم، همانجا بود. امیر که آن روزها صمیمیت مان زبانزد بود گفت: «بیا وصیتنامه هر دو نفرمان یکی باشد.» حدود ساعت نُه صبح بود. کنار آب نشسته بودیم و برای نوشتن وصیتنامه تبادل نظر میکردیم. ـ آخه چی بنویسم! نه چیزی داریم که به کسی ببخشیم. نه طلبی داریم که از کسی بگیریم... بالاخره وصیتی نوشتیم و سفارش کردیم به پدر و مادر که صبر کنند و اگر ما شهید شدیم ناراحتی نکنند و از این حرفها. خنده ام گرفته بود. ـ چرا میخندی سید!؟ ـ آخه مطمئنم این بار هم طوری نمیشه و برمیگردم. ادامه دارد...✒️ 🍃جهت تعجیل در فرج و سلامتی آقا و شادی روح امام و ارواح طیبه شهدا صلوات🍃 ว໐iภ ↬ @sangarshohada🕊🕊