حکایت غریبیست که سجّاد علیه السّلام؛ حجّتِ حق خدا بر خلایق، حقانیت مجسّم، در غل و زنجیر، با آن تن نحیف و بیمار، بخواهد حقانیتش را به این جماعت جاهل، این جماعت پرورشیافته دستگاه اموی اثبات کند. جماعتی که اسلام را با یزید و معاویه شناختهاند. پیرمردی جلوی سجّاد میایستد، دستهاش را به آسمان بلند میکند و میگوید: «خدا را شکر که اهل شما را کشت و با کشتن مردانتان بلاد مسلمین را امنیت بخشید!» برافروخته میشوید. سجّاد را میبینید که آرام پیرمرد را نگاه میکند و میپرسد: «قرآن خواندهای پیرمرد؟» - آری. – «وَ آتِ ذالقربی حَقّه را خواندهای؟ ذالقربی ماییم. قُل لا اَسئَلکُم علیهِ اَجراً اِلّا المَوَدّه فِی القُربی را خواندهای؟ القربی ماییم. وَ اعلموا انّما غنمتم مِن شیء فانّ لله خمسه و للرّسول و لذی القربی را خواندهای؟ القربی ماییم. انّما یریدالله لِیُذهِبَ عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکُم تطهیراً را خواندهای؟ اهل البیت ماییم... حالا دیگر نه پیرمرد که همه جماعت شامی آن معرکه دارند با چشم دیگر نگاهتان میکنند. پیرمرد که چشمهاش جاری شده است، وسط گریهاش میپرسد: هَل لی مِن توبه؟