🌷 کتاب (کتاب مخفی) 🌷
#قسمت_چهل_یکم
اشاره می کند به مرد کناری .
_ این اسب را ببر و سیراب کن !
مرد افسار اسب را از دست زبیر می گیرد و دوباره در دل تاریکی ، پشت خیمه ها محو می شود . نصرانی سیراب شده است . مشک را به زبیر بر می گرداند و سری تکان می دهد و می گوید:
_ از آبی که دادی پشیمانی ؟!
زبیر لبخند می زند.
_ پشیمان ؟! سخاوت ندامت ندارد ! چرا باید پشیمان باشم ؟!'
نصرانی نگاهی به خیمه ها می اندازد و می گوید:
_ از سیراب کردن پیروان مسیح !
زبیر می خندد و هیچ نمی گوید . آرام میان خیمه ها راه می روند . بالای سر هر خیمه مشعل کوچکی روشن است . نصرانی کنجکاو به اطراف نگاه می کند. زبیر می پرسد :
_ تا مرز ایران بیشتر از ده روز راه است ! تمام این راه را تنها می روی ؟!
نصرانی سری تکان می دهد.
_ آری !
زبیر به شال دور کمر نصرانی نگاه می کند و می گوید:
_ مسافری در شب ، نصرانی ، بی شمشیر ، در مسیر ایران ! و عجیب تر این که ایران در پشت سر توست ! نه در برابرت .
می خندد.
_ راست بگو نصرانی ! هیچ چیز تو عادی نیست ! از شرق حرف می زنی اما به غرب می روی !
ادامه دارد...
#کتاب_مخفی
◾️
کانال از دمشق تا فکه
https://eitaa.com/sardar_313_martyr