🌷 کتاب (کتاب مخفی) 🌷 اشاره می کند به مرد کناری . _ این اسب را ببر و سیراب کن ! مرد افسار اسب را از دست زبیر می گیرد و دوباره در دل تاریکی ، پشت خیمه ها محو می شود . نصرانی سیراب شده است . مشک را به زبیر بر می گرداند و سری تکان می دهد و می گوید: _ از آبی که دادی پشیمانی ؟! زبیر لبخند می زند. _ پشیمان ؟! سخاوت ندامت ندارد ! چرا باید پشیمان باشم ؟!' نصرانی نگاهی به خیمه ها می اندازد و می گوید: _ از سیراب کردن پیروان مسیح ! زبیر می خندد و هیچ نمی گوید . آرام میان خیمه ها راه می روند . بالای سر هر خیمه مشعل کوچکی روشن است . نصرانی کنجکاو به اطراف نگاه می کند. زبیر می پرسد : _ تا مرز ایران بیشتر از ده روز راه است ! تمام این راه را تنها می روی ؟! نصرانی سری تکان می دهد. _ آری ! زبیر به شال دور کمر نصرانی نگاه می کند و می گوید: _ مسافری در شب ، نصرانی ، بی شمشیر ، در مسیر ایران ! و عجیب تر این که ایران در پشت سر توست ! نه در برابرت . می خندد. _ راست بگو نصرانی ! هیچ چیز تو عادی نیست ! از شرق حرف می زنی اما به غرب می روی ! ادامه دارد... ◾️کانال از دمشق تا فکه https://eitaa.com/sardar_313_martyr