#پارت_شصت_و_ششم 🦋
((مدیون پدر و مادر))
من سال "شصت و چهار" با
#محمّد_حسین آشنا شدم. رفته بودم ترمینال بلیط بگیرم که با اتوبوس 🚌به
#منطقه بروم.
آنجا یکی از بچّه ها رو دیدم. وقتی فهمید برای چه به ترمینال آمده ام، گفت: «فردا چندتا از بچّه های
#اطّلاعات
می خواهند بروند منطقه، تو هم می توانی با آن ها بروی.»
من هم از خدا خواسته قبول کردم. 😇
روز بعد به بچّه های اطّلاعات معرّفی شدم و با یک استیشن 🚙حرکت کردیم.
قرار بود اول به" تهران" بروند و بعد از آنجا راهی "جنوب" شوند.
آن ها پنج نفر بودند که من هیچ کدامشان را نمی شناختم. محمّد حسین هم در بینشان بود.
توی راه که می رفتیم، دیدم محمّد حسین هر چند دقیقه یک بار نگاهی به من می اندازد و می خندد. 😄
خب! من اولین بار بود که او را می دیدم.
مانده بودم چرا می خندد؟! 🤔 اوّل قضیه را جدّی نگرفتم، امّا بعد دیدم که نخیر! 😳مثل اینکه دست بردار نیست، همین طور ما را نگاه می کند و می خندد. 😄
طاقت نیاوردم و پرسیدم : «چرا می خندید؟! 🤨 اتّفاقی افتاده! خنده شما دلیل دارد؟!»
گفت: «بله! 😄 دلیل که دارد، امّا حالا نمی گویم. باید صبر کنی به مقصد که رسیدیم، تنها شدی آن وقت می گویم.»
گفتم: «باشه یادم باشد، آنجا می پرسم»
دیگر در مورد این قضیّه حرفی نزدم، امّا او مدام یک لبخند گوشهٔ لبش بود. ☺️
سرِ ظهر 🌞 بچّه ها برای
#نماز کنار یک مسجد🕌توقّف کردند. همه وضو گرفتن و رفتند داخل مسجد و سریع مُهری برداشتند و به نماز 🤲ایستادند،امّا محمّد حسین کنار جامُهری توقف کرد؛ دقّت کردم، دیدم ایستاده است
و مُهرها رو آرام آرام جا به جا می کند، یکی را بر می دارد، نگاه می کند، بعد سر جایش می گذارد و یکی دیگر بر می دارد.
حدود چهار، پنج دقیقه طول کشید تا عاقبت یک مُهر برداشت.
سفر ما حدود سه روز طول کشید. این سه روز در هر مسجدی که برای نماز می ایستادیم، همین برنامه بود.
من حسابی کنجکاو شده بودم، 🧐
می خواستم بدانم که جریان چیست؟!
گاهی اوقات یک جامُهری حدود دویست، سیصد مُهر داشت و او همه را می گشت تا یکی را انتخاب کند.
تصمیم گرفتم هر طور شده سر از کار او در بیاورم و سِرّ این قضیّه را پیدا کنم. 🙄
در یک مسجد، محمّد حسین دیگر خیلی توقّف کرد،یعنی از دفعات قبل هم خیلی
بیشتر طول کشید.
جلو رفتم : «حسین آقا! دنبال چه می گردی؟!» 🤔
لبخندی 😀 زد: «یعنی نمی دانی؟!»
گفتم: «اگر میدانستم که سؤال نمی کردم.»
گفت: «خب! دارم دنبال مُهر می گردم.»
گفتم: «اینهمه مُهر! مگر اینها با هم فرق می کنند؟»
گفت: «از خودت بپرس.»
گفتم: «من که نمی دانم باید از کسی مثل شما بپرسم تا یاد بگیرم.»
گفت: «این چیزها را دیگر خودت باید بدانی.»
گفتم: «خب! من هم سؤال کردم که بدانم.»
گفت: «اگر یک مقدار دقّت کنی می فهمی.
ببین! اگر یک چیزی را خود آدم دنبالش برود و بفهمد و یاد بگیرد، دیگر هیچ وقت آن را فراموش نمی کند.
من به خاطر همین چیزی نمی گویم.
اگر تا زمانیکه به منطقه رسیدیم، نفهمیدی آن وقت می گویم.»
وقتی به نماز ایستاد، رفتم و مُهرش را برداشتم و نگاه کردم.
می خواستم آن را دقیق از نزدیک بررسی کنم.
دیدم مُهر تقریباً سبز رنگ است و واقعاً بوی عجیبی می دهد، فهمیدم که.....